بسته سیگارو گرفت طرفم
یکی برداشتم، از کنار کفشم فندک درآوردم و روشنش کردم
فندکو از دستم گرفت و سیگارشو روشن کرد: چشمم روشن تولم فندک جاسازم داره!
_: تجربه ثابت کرده همیشه فندک پیشم باشه!اون دفه یادت نیس؟
جر خوردیم رفتیم بالا درخت سیگار بکشیم ، دو بسته سیگار آورده بودی بدون فندک!
خندید : قانع شدم بابا
لبخند زدم : میدونی مدی؟منو تو مثل سیگارو فندکیم!
موهامو بوسید:چطور؟
کام عمیقی از سیگارم گرفتم
_: سیگار بدون فندک ب کار کسی نمیاد، هرچقدرم گرون و لاکچری باشه !بدون فندک بدرد نخور ترین چیز دنیاس... فندک! تو فندک منی! بدون تو هیچی نیستم!
+از من دور شو،من سیاهم،نمیبینی؟مثل اسمم.دیگه رنگی وجود نداره
-تو سیاه باش منم می شم سفیدت،درسته دنیا سیاهو سفیده ولی بازم ما همو کامل می کنیم.
+ادمای سیاه و سفید از عشق محرومن.دیگه هیچی مثل قبل نیس.
-بزار ثابت کنم ما محروم نیستیم...
+تو قرار نیس بیای توی این سیاهی.این در همیشه روت بسته میمونه.تو غیر ممکن میمونی.
A letter from the black one:
یه زمانی تویه دنیای دیگه ما یه زندگی داشتیم.اون زمان من عشقو راه دادم.من تورو توی قلبم راه دادم
به خیال خودم می تونستم همه چیزو بهت بدم.میتونستم برات خلاف کنم اگه"ما"یک خلاف بودیم.میتونستم به خاطرت اسمایی که اون ادمای سیاه و سفید روم میذاشتنو تحمل کنم چون توی اون زندگی.توی اون دنیای سیاه و سفید رنگین کمون بودنه منو تو برام با ارزش ترین چیز دنیا بود.سنم کم بود ولی نه اونقدر کم که نفهمم.نه اونقدر کم که رنگهامون رو نبینم.
ولی من این زندگیرو دور انداختم.مجبور شدم.اسیر شدیم.دنیای رنگین کمونی مون نابود شد و من تورو توی قلبم گذاشتموحبست کردم.درشو بستم و کلیدشو انداختم دور و تو توی تاریکی درونم گم شدی.من از اون دنیا اومدم بیرون توروهم کشوندن بیرون و سیاهو سفیدمون کردن.و من نمیتونم دره این یکی دنیارو هم به روت باز کنم.من دیگه نمیتونم تورو وارده این فیلم سیاه و سفید کنم و این در برای تو
هری به معلم نیاز داره وگرنه در غیر اینصورت نمیتونه کلاس سال بعدشو قبول بشه، اما آموزش قرار نیست درمورد یاد دادن درسهای مدرسه بهش باشه
یا
داستانی که توش لویی به هری یاد میده چطور به فاک بره.
#2 in fanfiction
all rights reserved to LarryGeneration.
this story contain sexual tension
تو دلم به قیافه ی مظلوم لویی خندیدم.اون هنوز مردد بود.با این حال دهنش رو باز کرد و من یه قطره از محلول تو دهنش ریختم
+دوربین گوشیت رو روی تخت تنظیم کن.
دستور دادن به لویی یه چیز واقعا جدید و عجیبیه برام.اون از تو کمد پایه گوشیش رو برداشت و با فاصله تقریبا 2متر از تخت روی زمین تنظیمش کرد و گوشیش رو رو پایه گذاشت.
[Completed] *Under edit*
هری به خاطر دوست صمیمیش و تصمیمهای غلط اون وارد ماجرایی میشه که باید از تنها دارایی به جا مونده ازش مراقبت کنه. اما ورقها تکتک برمیگردن و میفهمه واقعیت هیچوقت اون چیزی نبود که فکرش رو میکرده.
وقتی تنها چیزی که حس میشه درده، چه میشه که یک نفر مرهم باشه؟
پینوشت: در این کتاب تمرکزی روی تاپ یا باتمی کاراکترها نبوده.
[Larry Stylinson Fanfiction]
Written by: unknown.
Start: 18.sep.2019
The end: 16.may.2021
"کاش تنها نقطه ضعف نقشه ام رو پیش بینی می کردم.
نقشه ای که باعث شد کاملا شیفتت بشم."
تا اطلاع ثانوی اپ نمیشه~
Credit to the author: @Write_me227
This is the Persian edition of "It was all just a game" and I'm only translating this masterpiece!
"فقط ترجمه میکنم و صاحب این بوک نیستم."
ریموس تنها و طرد شده توسط همکلاسیهایش، به ماهسایهها آرزو میکنه تا دوستی پیدا کند که اون رو درک کنه. جالب اینجاست که اون آرزو نه یکبار بلکه سه بار برآورده میشه، توسط دشمنان قدیمیش، غارتگران.
ترجمه فنفیکشن: Casting Moonshadows
توسط: Moonsign