TK
34 stories
Marry Me ! by ZAVIANGRIEG
ZAVIANGRIEG
  • WpView
    Reads 75,646
  • WpVote
    Votes 10,864
  • WpPart
    Parts 13
[با من ازدواج کن ] چت استوری ژانر : تکست /رمنس / اینستاگرام /تویتر /اسمات / انگست کاپل:ویکوک ، نامجین، یونمین
Apollo by NekoGalaxy_Story
NekoGalaxy_Story
  • WpView
    Reads 1,345
  • WpVote
    Votes 186
  • WpPart
    Parts 1
جانگکوک فکر میکرد نگرانی های دوست پسرش برای مبارزه اون شب مثل همیشس اما وقتی وارد رینگ شد فهمید اون اخطار ها بی دلیل نبودن... _________ وانشات ویکوک با اسانس یونمینD: همراه کمی صحنه های اسمات😓🔞
Bloody love by yuna17k
yuna17k
  • WpView
    Reads 7,908
  • WpVote
    Votes 665
  • WpPart
    Parts 35
کاپل:یونمین کاپل های فرعی:ویکوک،نامجین،... (+من....من حتی به یاد نمیارم که چه کسی هستم.....همه جا تاریکه......نمیتونم چیزی رو ببینم....من به یه جفت چشم نیاز دارم تا راهنمای من بشن.....دست هایی که دستم رو بگیرن.......صدایی که بدونم تنها نیستم..... _من....برای من مهم نیست که تو کی هستی....ازت سواستفاده کردم ولی میخوام که بهم اعتماد کنی....چشم های راهنمات میشم.....دست هات رو تا ابد ول نمیکنم و تا آخر این مسیر...‌‌‌‌...باهات حرف میزنم که هر لحظه بیشتر از قبل بدونی که تنها نیستی...‌‌.منو قبول کن....بذار تا قراردادم با تو تکمیل بشه.....نمیخوام بیش از این وحشی باشم...منو رام خودت کن.......منو به خودت محدود کن...نمیخوام دیگه آزاد باشم... +من قبولت میکنم حتی اگه بهم خیانت کنی، باهات قرارداد میبندم.....رام من شو تا راهنماییت کنم...منو راهنمایی کن تا محدودت کنم.....دستامو ول نکن، من به تو محتاجم.....تا آخر این راه......نذار احساس تنهایی کنم...)
Life with a famous guy by marzieh-jungkook
marzieh-jungkook
  • WpView
    Reads 1,362
  • WpVote
    Votes 187
  • WpPart
    Parts 5
این اولین داستان من هس امیدوارم دوسش داشته باشین ♡♡♡ کاپل : ویکوک ناگهان درون آغوش گرمی رفت با استرس شروع به معذرت خواهی کرد و با حرف پسر یاد اشک هاش افتاد+"مشکلی نیس ..... صبر کن داری گریه میکنی!؟" در جواب پسر گفت×"اوه گردو خاک تو چشمم رفته" +" اها.... اوه پسر منو نمیشناسی؟!" با این حرف به پسر نگاه کرد هودی مشکی پوشیده بود و ماسک زده بود اما چشم های گیرا و فریبنده اش پیدا بود...صبر کن الان گفت گیرا و فریبنده!؟افکارش رو کنار زد و گفت×"نه ...باید بشناسم؟" پسر جا خورد و گفت+" خب همه میشناسن!" ×"چطور میشه بشناسن؟" +"پسر ...اون تلویزیون و گوشی به چه دردی میخوره؟!" نمیدونست چی بگه اما گفت ×" همه تلویزیونو گوشی رو چک نمیکنن" + "اها... خب من کیم تهیونگم" ×"من هم جئون جونگ کوکم" +" عام از اشناییت خوشحال شدم .." ×"منم همینطور" تعظیم کوتاهی کردمو خواسم از کنارش رد بشمو برم ک بازومو گرفت +"هی عام...میدونم شاید مسخره ب نظر میاد...میشه ی شبو باهم بگذرونیم....یعنی پوف من تنهام میشه فقط حواسمونو ب وسیله همدیگه پرت کنیم و ....اون اشک هات به نظر نمیاد برای گرد و خاک باشه ...پس بیا باهم حرف بزنیم قرار نیس دیگه همدیگه رو ببینیم و میتونیم فراموش کنیم نظرت چیه؟!"
blue by _____saba_____
_____saba_____
  • WpView
    Reads 323
  • WpVote
    Votes 41
  • WpPart
    Parts 1
جئون جونگکوک دانشجوی دورگه ی کره ای-ژاپنی وقتی برای دنبال کردن رویاهاش به ژاپن رفت انتظار زیادی از زندگیش نداشت...همینکه توی رشته ی مورد علاقش تحصیل کنه و درکنارش شاید یکی دوتا دوست پیدا کنه براش کافی بود...اما انگار سرنوشت براش خواب دیگه ای دیده بود...
🔻𝙒𝘼𝙍 𝘼𝙉𝘿 𝙋𝙀𝘼𝘾𝙀🔺 by Coratale
Coratale
  • WpView
    Reads 29,518
  • WpVote
    Votes 3,863
  • WpPart
    Parts 17
⌯ Name꧇ جَـــنـــگ‍ـــ و صُـــلـــح ⌯ Couple꧇ KookV, YoonMin, Namjin ⌯ Side Couple꧇ Minv/VMin, SoPe, and... ⌯ Genre꧇ AU, OmegaVerse, WereWolf, Angst, Mystery, Magical, DarkFantasy, Supernatural, Romance, BDSM, Smut, Mpreg ⌯ Channel꧇ @JiminTopStan ⌯ Writer꧇ SISI Hurrary ✍اُمــگــا و آلــفــا، دو خاندان بزرگ سلطنتی، سالیان طول و درازیست که برخلاف طبیعت ذاتیشون در جنگ و دعوا به سر میبرن. امگاهای سلطنتی که روزی از اون ها بعنوان موجوداتی ضعیف و شکننده یاد میشد حالا «قوی» و «قدرتمند» در صحنه مبارزه حاضر شدن. ظلم و برده داری در سر تا سر کینگدوم امگا بیداد میکرد! «آمرسیوس» قصر با شکوه خاندان سلطنتی امگا، با خون هزاران هزار آلفای بیگناه رنگ گرفته بود و اونها هیچ جایی در سرزمین نفرین شده‌ امگاهای رویال که تنها بعنوان ابزاری برای تولید مثل بهشون نگاه میکردن، نداشتن. زوزه گرگ های زخمی و فریاد برخواسته از اجساد نوزادان کوچکشون در گوشه و کنار کینگدوم مرگ، به گوش میرسید! تمام این ها در عصر حاضر، در حالی اتفاق می‌افتاد که اکثر انسان‌ها، بی خبر از حضور موجودات فرا انسانی، روتین ساده‌ای رو برای ادامه‌ی حیات پیش گرفته بودن که خیلی دوام نداشت و حالا وظیفه‌ی سران جوان بود که برای آینده کینگدوم های خود تصمیم بگیرن، بر روی خیانت و توطئه‌ خانوادگی چشم ببندن یا برای کشف حقایق صلح کنن...
Dark house [S2] by Arezoo_pcy
Arezoo_pcy
  • WpView
    Reads 8,221
  • WpVote
    Votes 1,694
  • WpPart
    Parts 29
چانیول در حالی که تسخیر شده دوباره برمي گرده! بکهیون دوباره با کابوس شب هاش مواجه ميشه اما سوال اینجاست، بکهیون تنها بازمانده از اون خونه نبوده.... پس چرا چانیول فقط به دنبال اون آمده؟ گذشته هيچوقت آدم ها رو رها نمیکنه حتی اگر واسه از بین بردن اتفاقات گذشته تمام تلاشت رو هم بکنی اون باز دنبالت میاد! 👻💀 #################### _ولم کن خواهش میکنم💦..... دست از سرم بردار..به خاطر تو من حتی نمی تونم زندگی کنم🔥 چانیول با لبخند به بکهیونی که زانو زده بود و گریه می کرد نگاه کرد و گفت _آه بک.... عروسکم اگه اون روز منو زخمی ول نکرده بودی شاید تو تنبیه هات یکم آسون میگرفتم چانیول در حالی که به بک نزدیک می شد گفت _اما با اون کاری که کردی.. هه حتی اگه جلوم بمیری هم جنازت رو ول نمی کنم!💥 ################### با ترس به کاتری که تو دست های چانیول بود نگاه کردم... می خواست چکار کنه؟💣 اما با قدم های بلندی که به سمتم برداشته شد،چشم های خیسم و بستم، فریاد بلندی کشیدم!؟ __________________________________________ ژانر :عاشقانه،ترسناک، اسمات، رازآلود کاپل :چانبک، ویکوک، یونمین، هونهان
Belators  by I_Mora
I_Mora
  • WpView
    Reads 3,379
  • WpVote
    Votes 525
  • WpPart
    Parts 16
ژانر: تخیلی | فانتزی | معمایی | درام کاپل: ویکوک | هونهان | یونمین | نامجین ♦️⁛◎خلاصه: | بعد از این که هلیوس خدای خورشید و قدرتمند ترین خدای زنده، از پس نفرین وحشتناک همتای خودش تو سرزمین شیاطین برنیومد؛ درحالی که آخرین نفس هاشو میکشید آخرین امید موجودات ماورایی یعنی روح پسرش رو منجمد میکنه و آخرین پری های زنده رو مامور محافظت از محفظه ی شیشه ایی میکنه که روح پسرش در اون قرار داره. و با ته مونده ی نیروش طلسمی به کار میبره که بعد از مرگ آخرین محافظ، روح آزاد شه و در جسمی که به دنیای خدایان تعلق نداره حلول پیدا کنه... حالا آخرین محافظ مرده و روح در جسم پسر انسانی متولد شده. از اون روز هجده سال میگذره و حالا وقت بازگشتن نیروهای خدای خورشیده... پسری که بعد از متوجه شدن ماهیتش مامور میشه تیمی از افرادی خاص، به اسم بلاتور ها تشکیل بده و تنها راه نجات موجودات ماورایی که شکستن نفرین بوده رو پیدا کنه...| ~•~•~•~•~
🥀~I NEED U~🥀 by paniiimoon
paniiimoon
  • WpView
    Reads 2,783
  • WpVote
    Votes 344
  • WpPart
    Parts 9
زندگی مثل یه تیکه کاغذه،و تو فقط یه مداد تو دستات داری که باید با همون مداد زندگیه خودتو رو کاغذ بسازی.تو باید با همون مداد اون تیکه کاغذ و خط خطی کنی تا جایی که کاملا سیاه و پر بشه اون‌موقع‌ست که دیگه اون کاغذ به درد نمیخوره و باید بندازش دور. اما تو با کورسوی امیدت با ترس اطرافو نگاه میکنی تا شاید کاغذ دیگه ای پیدا کنی و اینبار با اون کاغذ با ملاحضه تر کار کنی،تا شاید جاهای سفیدش دیرتر پر بشن. اما وقتی دیگه هیچ کاغذی نیست،همون لحظه گل رز سفیدی رو میبینی برگ های کوچیک و نرمش کاملا مناسب زندگین. تو گل رو برمیداری.اینبار با ملایمت باهاش رفتار میکنی. اما هرچی که باشه تو دار گلبرگاشو سیاه میکنی. تو حواست نیست و مدادو محکم میکشی.تو بهش درد میدی.تا جایی که گلبرگاش پاره میشن و تو وقتی به خودت میای که میبینی با دستای خودت زندگیتو نابود کردی. ******* #🥀𝕴 𝖓𝖊𝖊𝖉 𝖚 ❥ 𝚌𝚘𝚞𝚙𝚕𝚎↬𝚟𝚔𝚘𝚘𝚔_𝚢𝚘𝚘𝚗𝚖𝚒𝚗_𝚗𝚊𝚖𝚓𝚒𝚗 ❥𝙶𝚎𝚗𝚛𝚎↬𝚁𝚘𝚖𝚊𝚗𝚌𝚎_𝚜𝚖𝚞𝚝+18_𝚌𝚛𝚒𝚖𝚎_ 𝚊𝚗𝚐𝚎𝚜𝚝_𝚜𝚌𝚒𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚏𝚒𝚌𝚝𝚒𝚘𝚗. ❥𝚠𝚛𝚒𝚝𝚎𝚛↬@𝚙𝚊𝚗𝚒𝚒𝚒𝚖𝚘𝚘𝚗