yahirfb's Reading List
5 قصص
HOAX بقلم blousara
blousara
  • WpView
    مقروء 889
  • WpVote
    صوت 190
  • WpPart
    فصول 10
من آتشی را خاموش کردم که به گمانم تنت را می‌سوزاند؛ اما گویی تو از دل شعله ها متولد می‌شدی! هیچ آتشی دیگر تورا شعله ور نمی‌کند... تو هستی! اینجایی... اما تبدیل به خاکستر شده ای که تا به دست من دراید، به باد سپرده می‌شود..!
'}{'WiNgeRsun'}{°{~ بقلم Don_Mute
Don_Mute
  • WpView
    مقروء 101,826
  • WpVote
    صوت 24,510
  • WpPart
    فصول 51
{Ziam & Larry Paranormal Novel} و خداوند برخی فرشتگان را از زیبایی به زشتی می کشد... بالهایشان را سیاه می کند و صورتهایشان را قبیح... گناهشان چه می تواند باشد؟ بغیر از گول خوردن توسط شیطان؟ زمانی که شیطان توانست اولین فرشته را از راه حقیقی منحرف کند, فرشته از بهشت تبعید شد و دیگر میان فرشته ها جایی نداشت, انسان ها آنها را, به خاطر چهره و ویژگی هایشان, وینگرسان می خواندند! کسی چه می داند؟ افسانه ها می گویند وینگر ها,در بالای ابرها زندگی می کنند,جایی که از دید انسان ها پنهان باشند,شب ها بیدار می شوند و به دنبال طعمه میگردند! مواظب باش تا طعمه ی بعدی, تو نباشی...! :این ففیک دارای,صحنه های خشن,دنیای ماورا,اسمات,قتل و مرگ,و شاید برای برخی ترسناک,می باشد!! ----{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}<°{~ #1_fanfiction #1_killer #1_gaylove #1_horror #1_Ziam #1_Liampayne #2_Zaynmalik
FlaMeS [Z.m] بقلم imfuckingshadow
imfuckingshadow
  • WpView
    مقروء 36,057
  • WpVote
    صوت 5,348
  • WpPart
    فصول 22
welcome salite ha Zayn Top +15 بوک شامل خشونت، قتل، شکنجه، الفاظ رکیک و...
NIAZ. بقلم blueloubear
blueloubear
  • WpView
    مقروء 10,298
  • WpVote
    صوت 2,567
  • WpPart
    فصول 16
من آدم نگاه کردنم؛ آدم‌ داشتن نبودم هیچوقت.
+6 أكثر
Always You [L.S] ~ By Miss X بقلم larry_diary
larry_diary
  • WpView
    مقروء 3,314,735
  • WpVote
    صوت 303,372
  • WpPart
    فصول 140
هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری... قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش... صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود. صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه. هری:متاسفم لویی.متاسفم...