اگه یروز عادی که داری از گشنگی تلف میشی به جای غذا جفت مقدر شدتو پیدا کنی چه عکس العملی نشون میدی؟
خوب... منکه نفهمیدم چطور شد اما خیلی اتفاقی فهمیدم همسر یه اژدهای عجیب و خوشگل شدم!
فیکشن your eyes tell
کاپل : ییژان،وانگشیان
ژانر : رومنس ، تخیلی ، زندگی روزمره ، مدرن و تاریخی
وقتی چشماش به چشمای پسره رو به روش گره خورد زمان ایستاد...
چند قدم بهش نزدیک تر شد...
صورتاشون رو به روی هم قرار گرفته بودن و نفساشون پوست صورت همدیگه رو لمس میکردن...
با صدای آرومی زمزمه کرد:
-به تناسخ اعتقاد داری...؟»
[همه چی قاطی شد]
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
همه چی تو مسیر خودش بود که یکی رفت و این مسیر بهم ریخت دلیل کارش مهم نبود، مهم این بود که همه چی رو بهم ریخت و کل مسیر زندگی همه رو بهم ریخت
همه چی تو مسیر حقیقی خودش بود تا این که با اتفاق همه چی بهم میریزه
وقتی که ووشیان اونقدر از در اوردن پول نا امید شده بود،ناگهان یه شغل بهش پیشنهاد شد!مراقبت از دوقلو های شیطون سه ساله!ووشیان این شغل رو سریع قبول کرد.اما مراقبت از اون دوقلو ها با وجود پدر شون راحت نخواهد بود.یا شاید هم؟
زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که فکر میکنی...
تا به خودت بیای...
تموم شده و رفته...
زندگی همیشه دوباره شروع نمیشه...
پس تا زمانی که وقت داری...
بهش بگو...
که دوستش داری💔
به عنوان یه تجربه قبولش کن...
چون من نگفتم...