من بردش بودم
و بازیچه اش
حیوون خونگیش
بیبیش
اسباب بازیش
و همسرش ....
من فک میکنم شما تصور میکنید که من از اول عمرم توی BDSM بودم . و من نبودم . زین ، ارباب من ، و یا ددیم ، یه سادیسمی بود . اون دوست داره به بقیه آسیب برسونه ؛ توی بدترین حالت های جنسی . این چیزی بود که اتفاق می افتاد ؛ اون همیشه بهم صدمه میزد . ولی بعضی اوقات ، من عاشق حسی می شدم که اون بهم میداد ..... :)
Top ranck : #2 in fanfiction
[Persian translation 2017]
⚠ [ Warning ]⚠
+آقای پین، یا بچهی بوگندوتو از جلوی در خونهی من دور میکنی یا زنگ میزنم پلیس!!
Highest ranks: #1 in fanfiction and #1 in onedirection 💛❤
با احترام به لیام پین و تمام خاطرات قشنگی که بهمون هدیه داد.
[translation]
"خیلی دوست دارم عزیزم"
"میدونم و منم دوست دارم.وتورو به حضرت عباس ، برو بخاب ."
■■■■■
فنفیکی از چت های زیام و یکمم بقیهی کاپل ها
4 in Fanfictions
چهار ساله همه ازش متنفرن...
پدر...
مادر...
برادر...
حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش رو به درد میارن...
فقط و فقط به جرم بی گناهی...
بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره...
تا اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشنا تره...
یا شاید هم آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره...
خودش هم نمیدونه...
ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ای برای داستان زندگی اون...
غریبهام با هویتی که از آن منه و نیست.
راهی برای نجات پیدا نمیکنم. هیچ چیز رو بخاطر نمیارم.
چیزی برای فکر کردن ندارم.
حتی به یاد نمیارم این درد از کجا نشات میگیره. هیچ چیز رو به یاد نمیارم.