+چند وقته تو آموزشی ای؟؟
-سه ماه!
یه پک به رول ویدش زد
+از اینکه منتقل شدی ناراحتی؟
-نه ولی دوست دخترم میگه خیلی از ما دوری!
+ما؟
-آره دیگه دوست دخترم حامله است!!
#1 in fanfiction
---------
Start : 28 jan 2018
Compelet: 19 july 2018
[completed]
حادثه های کوچیک...
اتفاقات بزرگ...
تغییرسرنوشت...
یه دیدار ساده...
یه اتاق با نور و در و دیوار سفید....
یه پرونده ی قتل...
یا یه عشق ابدی....
اینا همش داستان زندگی من و توئه....
نمیدونم پایانش طناب دار دور گردنمه یا دستای گرم تو...
ولی امیدوارم بفهمیش چون اگه تا ابد هم برا من نشی قلب من به نام تو خواهد موند...
چهار ساله همه ازش متنفرن...
پدر...
مادر...
برادر...
حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش رو به درد میارن...
فقط و فقط به جرم بی گناهی...
بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره...
تا اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشنا تره...
یا شاید هم آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره...
خودش هم نمیدونه...
ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ای برای داستان زندگی اون...
[COMPLETED]
[ ابديت يا بى نهايت ... ؟ ] ∞
داستان دو پسر جوان كه رابطه خوبى با هم ندارن اما به كمكـ هم براى نجات مهم ترين آدماى زندگيشون تلاش ميكنن ، و احتمالا اونجاست كه همه چيز عوض ميشه ........