{completed}
-من از همه چیز میترسم، از مردم، از رنگ ها، از دردها، حتی از خودم و هرچیزی که توی گذشته لعنتیم بود!
اما چرا از تُ نمیترسم؟!
از عشق تُ، از رابطه با تُ، من هر ذره از وجود لعنتیو میخوام؛
پس بیا و منو با روحت ارضا کن!
Baby, let me love you
Goodbye.
COMPLETED
Ranking #1 in Fanfiction
-حداقلش من همینی ام که هستم، تو کی هستی پشت نقاب هات ؟!
+من همون لعنتیم که قرار بود عذابت بدم، ولی نمیدونستم با عذاب دادنت خودمم نابود میشم !
• زین توی فروشگاه والمارت کار میکنه. اون دوست پسر نداره و خیلی وقته که به یه قرار نرفته. مامانش همیشه دنبال یه پارتنر برای اونه و حالا هم که برادرش میخواد ازدواج کنه، فشار از طرف اون بیشتر شده. زین میخواد که یک نفر رو پیدا کنه، ولی با درنظر گرفتن اتفاقاتی که در گذشته براش افتاده یکم سخته. اون مجبور میشه با کسی که مامانش انتخاب کرده به یه قرار بره. اون شب یه اتفاقی می افته. اتفاقی که باعث میشه لیام پین رو استخدام کنه تا به عنوان قرار در عروسی برادرش حضور داشته باشه. چیزی که در نهایت، تبدیل به بهترین تصمیمی میشه که تا حالا توی عمرش گرفته. •
[ ترجمه فارسی ]
[کمپلتد]
"من میتونم کاملت کنم لیام."
"نمیخوام. چون اونم همینو میخواست ولی من نتونستم ازش محافظت کنم، اگر تو روهم از دست بدم..."
"من خودم کسیم ک قراره از تو محافظت کنه."
[Completed]
«طبقهی بالا»
من تنهای تنها بودم! یادم نبود چند وقته...
سالها...
خاطرات کمکم پاک شدن. حتی اسمم رو به سختی به یاد میآرم.
شب و روزها میگذرن. یادم نیست به چه گناهی این جا حبس شدم. هیچی یادم نیست...
تنهایی، تنهایی، تنهایی...
...و بعد، یه روز در صدایی کرد و من به جای صورت روانپزشک، چهرهی یه دختر جوان رو توی چارچوب در دیدم!
...که وحشتزده به من خیره شده!!!
A Niall Horan Fanfiction
+چرا زندگی انقدر مزخرفه؟
-نمیدونم درباره ی چی حرف میزنی، خیلی وقته زندگی نمیکنم!
• زمستان فرا میرسد و با سرمای سوزناک خویش راه چاره ای برای پناه گرفتن را زمزمه ی بادها میکند..باید پناهگاهی ساخت •
"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟"
هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد.
"الان شد صددرصد"
"تو دیوونه ای؟"
"نه..من فقط عاشقتم"
.............
تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست...
هری تو این داستان کسی هست که با یه بچه ی هفت ساله هیچ تفاوتی نداره...
برعکس هری های دیگه حتی بلد نیست کسی رو ببوسه.
با کلمه ی فاک گونه هاش زود سرخ میشه و حتی معنی واقعیشو خوب نمیتونه درک کنه..
تاریکی و ظلمت تمام زندگیشو احاطه کرده..
اما چی میشه اگه اون هم عاشق بشه...
عاشق دختری که بچه بودنشو نه تنها مسخره نمیکنه بلکه دیوانه وار می پرسته...
دختری به نام الیزا...
#14 fanfiction
In 2018...
استایلز بعد از مرگ پدرش صاحب مجله پدرش میشه
و در حین متوجه میشه که داستانی که در مجله پدرش چاپ میشده مضنون فمنیستی داره و نویسنده ناشناسه و حال ب دنبال اینکه نویسنده رو پیدا کنه!
[COMPLETED]
به ما میگن رویاپرداز !
اما این ما نیستیم که خوابیم..
مدلین دختری رویاپرداز با خیال هایی دور از انتظار که به بند هری استایلز راه پیدا میکنه..