jeOnyoonabunny
- Reads 13,343
- Votes 1,520
- Parts 10
[کامل شده]
-در دل جنگل ممنوعه، در عمارتی متروک که در روشنایی روز هم تاریک مینمود موجودی افسانهای زندگی میکرد. موجودی که سالها بود محکو م شده بود به تنها بودن.
اما در آن طرف مرز های جنگل در میان انسان ها دختری بر روی تپه ایستاده بود به جنگل ممنوعه چشم دوخته و با خود میگفت:
روزی دور از چشم بقیه به آنجا میروم.
او معتقد بود که تمام داستان هایی که راجب آن جنگل میگویند خرافات است و از ذهن مردمان ترسو نشات گرفته است. اما خبر نداشت که در آن جنگل و درون آن عمارت که گویی دقیقا زیر ماه قرار گرفته و گرد وحشت را در فضا پخش میکرد چه سرنوشت خونینی در انتظار اوست