TalesByElsa
🍷خون، مرگ، دود سیگار و لیوانهای نیمهخالی شامپاین؛ شبهای بکهیون همیشه بوی همین چیزها رو میداد. صدای نالهی آدمهایی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتن، لابهلای خندهها و موسیقی گم میشد. اینجا کسی از شنیدن صدای مرگ تعجب نمیکرد؛ مرگ بخشی از زندگی بود.
برای اون، مرگ و لذت همیشه زیادی به هم نزدیک بودن.
هر دو درد داشتن، هر دو وسوسهات میکردن و هر دو میتونستن کاری کنن که برای چند لحظه، دنیا رو فراموش کنی.
اما عشق... عشق یه چیز دیگه بود.
مرگ یه پایانی داشت اما عشق میتونست نگهت داره؛ درست همونقدر زنده که هر روز شاهد فرو ریختن خودت باشی.
ꔵ Chanbaek
ꔵ Mafia Romance, Smut, Angst, Crim
ꔵ Writing Elsa
ꔵ Editor Berry