Historias de خیانت

Buscar por etiqueta:
خیانت
خیانت

8 Historias

  • انتقام PENTAKILL🥀🔪 por BlackIsHappyColor
    BlackIsHappyColor
    • WpView
      LECTURAS 671
    • WpPart
      Partes 5
    "انتقام می‌گیرم... از روحت... بخاطر شکستن روح و روانم... از جسمت... بخاطر هوسی که در وجودت تمومی نداشت... از چشم هات... بخاطر تمام لحظاتی که بهانه اشک هام تو بودی... از تمام وجودت... بخاطر خیانت جبران ناپذیری که کردی..."
  • Worrying moments por alireza4321
    alireza4321
    • WpView
      LECTURAS 9
    • WpPart
      Partes 1
    فصل پنجم: لحظه‌های نگران‌کنند مریم پشت میز چوبی‌ای که در گوشه‌ای از کافه قرار داشت، نشسته بود. دستانش به آرامی دور فنجان قهوه‌اش پیچیده شده بود، و نگاهش غرق در افکار سنگین بود. از شیشه‌های بزرگ کافه، قطرات باران به آرامی پایین می‌آمدند و فضای بیرون را به یک تصویر مبهم تبدیل می‌کردند. هوای کافه داغ و مرطوب بود، ولی به نظر می‌رسید که قلب مریم از سرمایی درونی پر شده است.
  • معرفی شخصیت‌های 🔪🥀PENTAKILL por BlackIsHappyColor
    BlackIsHappyColor
    • WpView
      LECTURAS 635
    • WpPart
      Partes 7
    ❦برای درک بهتر داستان 🔪🥀ᑭᗴᑎTᗩKIᒪᒪ خوبه که شخصیت هاشو بیشتر بشناسین❦
  • missing por alireza4321
    alireza4321
    • WpView
      LECTURAS 7
    • WpPart
      Partes 1
    فثل ششم: افسر: دیشب یه گزارش دریافت کردیم. یه نفر ادعا کرده که حمید رو در ساختمونی متروکه نزدیک حومه شهر دیده. مریم: (چشم‌هایش گرد می‌شود) حمید اونجا چیکار می‌کرده؟ افسر: نکته عجیب اینه که خودش نرفته بوده... یه پیک فرستاده بوده اونجا. ولی اون پیک دیگه برنگشته. (یاسر ابرو درهم می‌کشد، نگاهش با مریم تلاقی می‌کند. حس بدی به دلش افتاده است.) مریم: (با صدای لرزان) یعنی چی که برنگشته؟
  • The silent sound por alireza4321
    alireza4321
    • WpView
      LECTURAS 15
    • WpPart
      Partes 1
    فصل هشتم - صدای خاموش یاسر (با تردید) «ببین، آخرین بازدیدش یک سال پیش بوده... گوشی‌اش از اون موقع خاموشه.» مریم سرش را می‌چرخاند. چشمانش پر از نگرانی است. نگاهش از یاسر به گوشی و سپس به الیاس می‌افتد. انگار چیزی در دلش به شدت می‌خواهد باور کند که هنوز حقیقت پشت این گوشی خاموش پنهان است.
  • Show after death por alireza4321
    alireza4321
    • WpView
      LECTURAS 11
    • WpPart
      Partes 1
    فصل هفتم - "نمایشگاه؟" الیاس (لبخندی می‌زند، اما سرد و حساب‌شده): «بذار یه چیزی بپرسم، یاسر. تو واقعاً فکر می‌کنی هنر بدون مرگ ارزش داره؟»
  • از این پس کلیه داستان در این بخش منتشر خواهد شد  por alireza4321
    alireza4321
    • WpView
      LECTURAS 74
    • WpPart
      Partes 10
    فصل یازدهم- رازهایی در تاریکی الیاس (آهسته و شمرده): اون تماس مشکوک... به نتیجه‌ای رسیدید؟ (مریم نگاهش را از فنجان چای به او می‌دوزد. یاسر همچنان به بیرون خیره مانده، اما گوش می‌دهد.) مریم (کوتاه و جدی): هنوز نه. ولی داریم پیگیری می‌کنیم. (الیاس پوزخند نامحسوسی می‌زند. به صندلی تکیه می‌دهد و انگشتش را آرام روی دسته‌ی آن می‌کشد.) الیاس: جالبه... یه نفر اون شب تو کافه زنگ می‌زنه، اسم حمید رو می‌بره، ولی هیچ رد و نشونی ازش نیست. خیلی عجیبه، نه؟