فصل پنجم: لحظههای نگرانکنند
مریم پشت میز چوبیای که در گوشهای از کافه قرار داشت، نشسته بود. دستانش به آرامی دور فنجان قهوهاش پیچیده شده بود، و نگاهش غرق در افکار سنگین بود. از شیشههای بزرگ کافه، قطرات باران به آرامی پایین میآمدند و فضای بیرون را به یک تصویر مبهم تبدیل میکردند. هوای کافه داغ و مرطوب بود، ولی به نظر میرسید که قلب مریم از سرمایی درونی پر شده است.
فثل ششم:
افسر: دیشب یه گزارش دریافت کردیم. یه نفر ادعا کرده که حمید رو در ساختمونی متروکه نزدیک حومه شهر دیده.
مریم: (چشمهایش گرد میشود) حمید اونجا چیکار میکرده؟
افسر: نکته عجیب اینه که خودش نرفته بوده... یه پیک فرستاده بوده اونجا. ولی اون پیک دیگه برنگشته.
(یاسر ابرو درهم میکشد، نگاهش با مریم تلاقی میکند. حس بدی به دلش افتاده است.)
مریم: (با صدای لرزان) یعنی چی که برنگشته؟