رمان Stories

Refine by tag:
رمان
WpAddداستان
WpAddکتاب
WpAddفارسی
WpAddعاشقانه
رمان
WpAddداستان
WpAddکتاب
WpAddفارسی
WpAddعاشقانه

34 Stories

  • who am I by patogh
    patogh
    • WpView
      Reads 200
    • WpPart
      Parts 1
    «تو کی هستی؟» «سوال خوبیه. خودمم یادم نمیاد.» ~•~•~•~•~•~•~•~•~• همه چیز از اون دریاچه لعنتی نشأت میگیره دریاچه شیطانی ای که فقط تکو توکی از اهالی روستا این افسانه رو قبول دارن _کمکم کن خودمو پیدا کنم تنها امیدمن تویی _اوه اونجوری دست از سرم برمی‌داری؟ _شاید بتونم مصمم تر تورو مال خودم کنم؟!
  • 𝐇𝐞 𝐢𝐬𝐧'𝐭 𝐭𝐡𝐞 𝐧𝐞𝐫𝐝 𝐟𝐨𝐫 𝐦𝐞| 𝙆𝙤𝙤𝙠𝙅𝙞𝙣 اتمام یافته ✔️ by Hyuna7861
    Hyuna7861
    • WpView
      Reads 5,877
    • WpPart
      Parts 40
    ★𝐶𝑜𝑚𝑝𝑙𝑒𝑡𝑒𝑑★ همه توی مدرسه ازش متنفرن. اما همین باعث می‌شه من بیشتر عاشقش بشم! ★★★ 𝑃𝑒𝑟𝑠𝑎𝑖𝑛 𝑡𝑟𝑎𝑛𝑠𝑙𝑎𝑡𝑖𝑜𝑛 𝐴𝑙𝑙 𝑐𝑟𝑖𝑑𝑖𝑡𝑠 𝑔𝑜𝑒𝑠 𝑡𝑜 ★𝑗𝑖𝑛𝑘𝑜𝑜𝑘𝑚𝑦𝑠ℎ𝑖𝑝★
  • غرور و تعصب _ جين آستین  by Sara0nii
    Sara0nii
    • WpView
      Reads 281
    • WpPart
      Parts 4
    Pride & Prejudice_Jane Austen هر شنبه آپ می شود
  • Mr. Cookie by HanikoJa
    HanikoJa
    • WpView
      Reads 303
    • WpPart
      Parts 1
    کیم مین سو کارمند کافه مارجینه، این کافه یه مشتری خیلی عجیب داره، بعد از چند وقت که با شخصیت اون آدم آشنا میشه اتفاقایی میوفته که حتی تصورشم نمیکرد ژانر : دارم-کمدی-هپی اند روزهای اپلود : پنجشنبه شخصیت های اصلی : کیم مین سو - چانگ جی سونگ upload : پنجشنبه ها
  • ⁦⚔️⁩Repayment⚔️ by patogh
    patogh
    • WpView
      Reads 378
    • WpPart
      Parts 2
    _من فقط یک استرپیر بودم ، اون میخواست از من سو استفاده کنه! کاپل: چانبک⁦⚔️⁩ کایسو⁦⚔️⁩ ژانر: عاشقانه جنایی روزمره و گاهی فان کامینگ سون⁦⚔️⁩ .....
  • سیمرغ خیال by SayedJahangirMosawi
    SayedJahangirMosawi
    • WpView
      Reads 64
    • WpPart
      Parts 1
    مجموعه ی داستان های کوتاه که بر اساس واقعیت زندگی خودم هست.
  • مغازه خودکشی _ ژان تولی  by Sara0nii
    Sara0nii
    • WpView
      Reads 992
    • WpPart
      Parts 9
    The Suicide Shop_Jean Teulé
  • 🔯 Cussed People 🔯 by dalya1379
    dalya1379
    • WpView
      Reads 749
    • WpPart
      Parts 16
    فرانکی در حالی که صورتش را با دستانش پوشانده بود با صدای آرامی زمزمه کرد: _ چرا تلاش می کنی منو نجات بدی؟ من نفرین شده ام! تموم شده ام! جاستین کنار او نشست و به منظره رو به رویش خیره شد _ حتما لازم نیست یه ساحره طلسمی اجرا کنه تا آدما نفرین بشن ... آدما خودشون، خودشونو درگیر نفرین های بزرگ می کنن؛ با ذهنشون! منم نفرین شدم ... به این ماجرا ... به اصل و نسبم ... به اسمم ... حتی با اینکه تمام عمرم سعی کردم ازش فرار کنم ... من نفرین شدم به این که تو رو ببینم و نتونم نجاتت بدم.
  • آدم خواران _ ژان تولی by Sara0nii
    Sara0nii
    • WpView
      Reads 606
    • WpPart
      Parts 9
    آدم خواران _ ژان تولی بر اساس داستان واقعی
  • سونوس by bbnazbita
    bbnazbita
    • WpView
      Reads 8
    • WpPart
      Parts 1
    اگر اشتباهی انجام دهی،سونوس به سراغت می اید..
  • سالهاي بعد از جنگ by life_write
    life_write
    • WpView
      Reads 605
    • WpPart
      Parts 9
    داستان قصه زندگي فريباس که از خاطراتش ، يک سال قبل از انقلاب شروع ميشه و به چند سال بعد از جنگ ميرسه. قصه زندگي پر فراز و نشيب دختري که عشق رو با اتفاقات عجيب تجربه ميکنه من مطمئنم از قصه خوشتون مياد فقط کافي چند پارت رو بخونيد و با شخصيت همراه بشين تا بتونيد عاشقش بشيد،عاشق فريبا و باقي شخصيت ها. اولين رماني نيست که مينويسم اما اولين رماني هست که اينجا منتشر ميکنم بي صبرانه منتظر نظراتتون هستم🌱 آيدي اينستاگرام👇 @life___write @salhaye_baad_az_jang
  • فریب بزرگ فصل ۲ by Haidarfayez
    Haidarfayez
    • WpView
      Reads 4
    • WpPart
      Parts 6
    در جهانی که فقر، انسان را تا مرز انتخاب‌های خطرناک پیش می‌برد، دو جوان به نام‌های عمید و عنیف وارد مسیری می‌شوند که در آغاز شبیه یک دوستی ساده است، اما آرام‌آرام به بازی پیچیده‌ای از فریب، قدرت، عشق و بقا تبدیل می‌شود. از کابل تا استانبول و از آن‌جا تا دبی، سرنوشت آنان در برابر ثروت، مافیا، عشق و تصمیم‌هایی قرار می‌گیرد که هر کدام می‌تواند آینده‌شان را تغییر دهد. «فریب بزرگ» روایتی است از اعتمادهایی که می‌شکنند، رازهایی که پنهان می‌مانند، و انسان‌هایی که گاه برای نجات خود ناچار می‌شوند وارد بازی‌هایی شوند که خروج از آن آسان نیست.
  • قلعه حیوانات _ جورج اورول  by Sara0nii
    Sara0nii
    • WpView
      Reads 652
    • WpPart
      Parts 10
    Animal farm _ George Orwell
  • لحظه ی دیدار تو by NajibNajib099
    NajibNajib099
    • WpView
      Reads 47
    • WpPart
      Parts 1
    لحظه ی دیدار تو،داستان را حکایت از دو عاشق و دلباخته بهم میکند که پس از فراق و دوری فراوان و طاقت فرسا بالاخره به دیدار هم می رسند و مشکلات زیادی را در این مدت تا رسیدن بهم پشت سر می گذرانند.
  • مخمل سیاه🖤 by romance_inSoul
    romance_inSoul
    • WpView
      Reads 9
    • WpPart
      Parts 1
    ن شب باران بیش از حد می‌بارید و آسمان گویی خشمگین بود اما هیچ‌کس نمی‌دانست سایه‌ای که پشت پنجره می‌دوید تنها یک تصویر نبود بلکه آغاز بازی‌ای بود که روح مرا به زنجیر کشید... و کسی که مرا می‌خواست، هرگز قصد عاشقی نداشت.
  • 1984 _جورج اورول  by Sara0nii
    Sara0nii
    • WpView
      Reads 105
    • WpPart
      Parts 2
    1984_ George Orwell هر سه شنبه آپ می‌شود
  • اَز مَن تا تُو... by Robina_187
    Robina_187
    • WpView
      Reads 27
    • WpPart
      Parts 3
    در دانشگاهی پر از رقابت، جایی که همه برای اول بودن می‌جنگند، ارین دانشجوی مغز و اعصاب، ساکت، جدی و همیشه بهترینه. هیچ‌کس جرئت نمی‌کنه بهش نزدیک بشه... تا اینکه کیا وارد می‌شه؛ دانشجوی جدیدی که با خنده‌هاش، بی‌قیدی‌هایش و گذشته‌ای پنهان، همه‌چیز رو به‌هم می‌زنه. اما پشت نگاه‌های سرد ارین، زخمی قدیمی پنهانه و پشت شوخی‌های کیا، رازی خفه‌شده. هر دو باهوش، هر دو خسته از تظاهر، و هر دو در جست‌وجوی چیزی که حتی نمی‌دونن اسمش عشقه. آیا فاصله‌ی بین‌شون، فقط چند ردیف صندلی در کلاس‌های پزشکیه؟ یا فراتر از اون، دیواریه بین گذشته و آینده‌شون؟ "از من تا تو" قصه‌ی برخورد دو دنیای متضاده؛ عاشقانه‌ای که از نگاه‌های پنهانی شروع می‌شه و با یک لمس ساده، می‌تونه جهانشون رو زیر و رو کنه...
  • 323کیلومتر تا تو by arnika072
    arnika072
    • WpView
      Reads 21
    • WpPart
      Parts 1
    دختری به اسم یونا که مجبور میشه بخاطر مسائل خانوادگی مجبور میشه که بوسان و دوستاشو ترک کنه و بره سعول و اونجا با یونگ سو آشنا میشه.... هاها این اولین داستانمه لطفاً حمایت کنید🦊و من پیشی سیاه هستم 🐈‍⬛ و آره دیگه خلاصه عااااااااااااااااا
  • مرغوا by AsalMirzaii
    AsalMirzaii
    • WpView
      Reads 36
    • WpPart
      Parts 3
    خلاصه: در دشت سرسبز از ته دل می‌خندید و می‌دوید. از این دنیا فارغ شده بود! ناگهان سرما تمام وجودش را گرفت. با تردید به پشت سرش خیره شد. سایه‌های ترسناک، خندان؛ چه باید می‌کرد با غم مهمان قلبش؟ خرد شد! غم برایش پیله‌ای شد تا نیشتر احساساتش را بزند؛ شاید تنها نقابی بود! در محراب افکارش غرق شد؛ باید فکری می‌کرد! حال، قاعده‌ی بازی را تغییر خواهد داد!