سلام. من جیلیان لی مستر (Leemaster ) ،متاسفانه یک پسرخاله دارم.یک پسر دست و پاچلفتی خنگ وصدالبته بچه ننه... نمیدانم من چه گناهی کرده ام که اولا خانه شان دیواربه دیوار ماست.دوما ،هم کلاسی هستیم و هرروز قیافه مسخره اش را می بینم. لعنتی .. ازاین بدتر هم می شود؟ ○_○
عشق...
آشنایی که در غریبه ترین مکان با انسانیت هم مثل علف هرز رشد میکنه، و مغز رو هرزه ی توجه و خواسته شدن توسط یه بت میکنه...
عشق یه هرزه ست، و انسانِ عاشق، بت پرستی دیوانه!
.....
-بیا واقع بین باشیم زیبای من...
من بخاطر حرفات نمیمونم! بخاطر خودت تو میرم...
و بخاطر من میمیرم...
.
[R-rated | Mystery | contains violence ]
.
[Musical vibe:
Nothing to lose but you
-Three Days Grace
Save yourself
-My darkest days]
.
-ای الهه ی من،بنده ی شب زنده دارت را فراموش کن...
شب را نجات بده و از نسل من کسی را جایگزین من کن، ای الهه ی مرگ....جهان را نجات بده....
دعای اون همیشه با بقیه ی بنده ها فرق داشت....
"Where all old tales come true...."
The Atlantis...
در تاریکترین نقطهی جهان هستی،
جایی که پژواک پلیدی و خندههای کریهانهی دیوان و شروران هراس بر دل هر موجود زندهای میانداخت،
درست همانجایی که شیطان ایستاده بود، گل بابونه ای سر از خاک در آورد.
Compelete
در پسِ پردهی تاریکِ آسمان، وقتی ماه سرخ میشود و سایهها زنده، دنیایی دیگر بیدار میگردد... دنیایی که در آن، عشق و نفرت، تقدیر و مبارزه، به هم میآمیزند و سرنوشتها را میسازند.
دو گرگینه، زادهی همان شبِ سرنوشتساز، وقتی ماه به رنگ خون درآمد و طلسمِ کهنِ جهان شکست. آنها از دلِ تاریکی متولد شدند، اما در قلبهاشان جرقهای از نور بود؛ نوری که تنها در کنار هم میدرخشید. عشقشان از همان نخستین نگاه، ممنوعه بود. قبیلهها، سنتها، و حتی خودِ ماه، دشمنِ این پیوند شدند. همه تلاش کردند تا آنها را از هم جدا کنند، اما چه سود؟ وقتی دو روح به هم میرسند، هیچ مرزی، هیچ نفرینی، و هیچ ترسی نمیتواند جلویشان را بگیرد...
#larry
#ziyam