Historias de مرگ

Buscar por etiqueta:
مرگ
مرگ

5 Historias

  • داستان کوتاه ترسناک por BlackIsHappyColor
    BlackIsHappyColor
    • WpView
      LECTURAS 437
    • WpPart
      Partes 2
    نصفه شبی حوصلم سر رفته بود گفتم داستان کوتاه ترسناک بنویسم ツ
  • Asemoon por asemuon
    asemuon
    • WpView
      LECTURAS 958
    • WpPart
      Partes 10
    [ مامانم عاشق سكوت كنار رودخونه و خيره شدن به آسمون و ابراش بود ، قبل از من! ] • • • • • • • • • • • • • • • • ❌80٪؜ مطالب و نوشته ها واقعى و مربوط به زندگى شخصى خود نويسنده ميباشد!❌
  • The silent sound por alireza4321
    alireza4321
    • WpView
      LECTURAS 17
    • WpPart
      Partes 1
    فصل هشتم - صدای خاموش یاسر (با تردید) «ببین، آخرین بازدیدش یک سال پیش بوده... گوشی‌اش از اون موقع خاموشه.» مریم سرش را می‌چرخاند. چشمانش پر از نگرانی است. نگاهش از یاسر به گوشی و سپس به الیاس می‌افتد. انگار چیزی در دلش به شدت می‌خواهد باور کند که هنوز حقیقت پشت این گوشی خاموش پنهان است.
  • معرفی شخصیت‌های 🔪🥀PENTAKILL por BlackIsHappyColor
    BlackIsHappyColor
    • WpView
      LECTURAS 667
    • WpPart
      Partes 7
    ❦برای درک بهتر داستان 🔪🥀ᑭᗴᑎTᗩKIᒪᒪ خوبه که شخصیت هاشو بیشتر بشناسین❦
  • The Kaleidoscope Of Death (The Spirealm) por Sugoi_Universe
    Sugoi_Universe
    • WpView
      LECTURAS 296
    • WpPart
      Partes 3
    🚪 نام: کلایدسکوپ مرگ | مارپیچ ⚰ 🗝 تعداد قسمت ها: 139 فصل + 10 قسمت ویژه 🚪 نویسنده: شی زیژو | 西子绪 🗝 کشور: چین 🇨🇳 🚪 سال انتشار: 2018 🗝 ژانر: یائویی | کمدی | درام | ترسناک | معمایی | عاشقانه | روانی | فوق طبیعی 🚪 روزهای آپ: چهارشنبه و پنج‌شنبه 🏳‍🌈 ترجمه ای از تیم سگویی(بی‌ال) یونیورس 🏳‍🌈 📓 خلاصه داستان 📓 داستان زمانی شروع می‌شه که گربه لین چیوشی نمی‌ذاره بغلش کنه و بعد خیلی زود همه چیز در اطرافش حس ناآشنایی بهش میده. یک روز عجیب، دری رو باز کرد و متوجه شد راه‌روی آشنای خانه‌اش، تبدیل به راه‌رویی ناآشنا و بی‌انتها شده‌ که آخرش، دوازده در آهنی یک شکل هستن... و اینطوری بود که داستان شروع شد!... 🗝🚪🗝🚪🗝🚪🗝🚪🗝🚪🗝 صبح روز بعد، لین چیوشی در آغوش گرم روآن بای‌جیه از خواب بیدار شد. روآن دستانش را به دور لین حلقه کرده بود و او را در آغوش خود جای داده بود. چانه‌ی او به بالای سر لین تکیه داده شده بود و به نظر می‌رسید که با بیدار شدنش، کمی عصبی شده است. روآن با لحنی خواب‌آلود زمزمه کرد: «سر و صدا نکن، یه کم دیگه بخواب.»