Empress_brutal
دستاشو بغل گرفت و گوشهی دیوار کِز کرد.
به شیطان روبهروش نگاه کرد که چطور تو دستاش اسیر بود.
کفشای پاشنهدار سفیدی که پاش بود اذیتش میکرد.
مرد از روی صندلی پشت میزش بلند شد و سمتش رفت.
دخترک بیشتر تو خودش جمع شد...
مرد دستشو گرفت و وسط اتاق کشید و چرخی دورش زد.
نگاه حریص و پرکینش رو به دخترک انداخت.
نگاهی که تو عمقش کینهای قدیمی خاک میخورد...