Golden Hour~
«آنها فکر میکردند فقط بهترین دوستان هم هستند... تا وقتی که فهمیدند بعضی آدمها از اول قرار بوده خانهی یکدیگر باشند.
هیونجین و فلیکس سالها کنار هم بزرگ شدند، اما وقتی دوباره در مسیر زندگی هم قرار گرفتند، مرز بین دوستی و عشق کمرنگ شد. میان خاطرات قدیمی، رویاهای فراموششده و رازهایی که هنوز پنهان ماندهاند، آنها باید بفهمند آیا چیزی که بینشان شکل گرفته، فقط یک احساس گذراست یا عشقی که تمام این سالها منتظرش بودند.
وقتی عشق بینشان شروع شد ایا میتوانند به این عشق ادامه دهند؟
آیا جرعت بازگو کردن این عشق به دخترانشون را دارند؟