LitttleBlack
یه جرعه از قهوه توی لیوان خورد و لیوان رو کنارش روی میز گذاشت.
زیپ کوله اش رو باز کرد و یه جعبه از توش بیرون آورد.
امیدوار بودم یه هدیه دیگه نباشه.
خودش روبان جعبه رو باز کرد و سرش و هم برداشت و جعبه رو جلوی من گذاشت.
نگاهی به ساعت مشکی توش انداختم.
نفسم و آروم فوت کردم بیرون،نگاهم و بالا آوردم و به چشمای شیطونش که با ذوق داشتن منو میپاییدن دادم.