-چرا تصمیم گرفتی سیگار بکشی؟
اول جا خورد، توقع نداشت چانیول این سوال و بپرسه و احتمالا جوابی واسه ش نداشت.
یکم من و من کرد و توپ و انداخت توی زمین چانیول.
+اومممم....خودت...خودت چرا میکشی؟
چانیول با انگشت شستش بالای ابروش رو خاروند.
-چون من یه پسر بدم.
کیونگسو بشکنی زد و با یه قیافه راضی گفت:
+دقیقا!...چون ما پسرای بدی هستیم.
یه حس آشنا داشت،حسی که وقت خواب بهش دست میداد.
نگاهش رو از کیونگسو گرفت،سرش رو پایین انداخت و به پاهاش نگاه کرد.
همه چیز عادی بود به جز گرمای پیش رونده ای که حالا تا سینه ش رسیده بود.
-معذرت میخوام...بیا در موردش حرف بزنیم....قول میدم این بار کاملا بهت گوش کنم.
❌❌❌❌❌❌❌❌هشدار:اپ این فیک تا مرداد ماه سال 1400متوقف میشه..اگه نمی خواید داستان نصفه بخونید لطفا داستان رو شروع نکنید❌❌❌❌❌ ❌❌❌❌❌❌❌
"بهم میگی هرزه..میگی وقتی درد میکشم زیبا میشم.باور کنم که دوسم داری؟" ~اره دوست دارم..انقدر که اگه بری میمیرم~"منم فک میکردم یه شب میخوابم و دیگ بیدار نمیشم..اما میبینی که..دردات هنوز نکشتنم"
(شاید اینبار*کسی که هست..کسی که می خواهد بماند را از پای در می آورد*)
◾کاپل:کایسو_چانبک(S2)
◾ژانر : انگست_خشن_bdsm_رواشناسی
◾نویسنده :پریسا (ایوا)
"تنکس فراوان از بیبی گرل RORITO_0@ برای پوستر خوشگل فیک"
➕➕➕➕➕
پدر و مادر کای توی تصادف میمیرن کای هم که از کل زندگی یه عمو براش مونده بود که اونم اهمیتی بهش نداد و پسش زد تصمیم میگیره با ارث پدرومادرش به سئول بره و در اونجا به گرفتن یه بچه ی مطیع از پرورشگاه اقدام میکنه
ژانر : روزمره ، عاشقانه ، رومنس ، اسمات ، امپرگ
کاپل اصلی: کایسو
-مشکلم اینه که ترسیدم... کیونگسو این اتفاقا نحسن... این بارون، اینکه من امسال نمیتونم سالگرد ازدواجمون رو باهات جشن بگیرم، اینا همش یه نشونه ست... حتی خودت....تو... خیلی راحت با نبودن من کنار اومدی...با بهم ریختن برنامه مون.
اگه برم دلت نمیسوزه؟ دلت واسه منی که اینقدر تو رو میخواستم نمیسوزه؟ واسه شب هایی که بی تو میگذرونم؟ واسه چانیولی که همیشه یه جای قلبش برای عشقی که ردش کرد تیر میکشه؟ اگه من بدون داشتنت بمیرم... دلت نمیسوزه کیونگسو؟
تمام پسرای کلاسِ a..،از یوجونگ خوششون میومد.اون دختر زیبایی بود.کیونگسو و جونگین هم،رقیب همدیگه بودن و هر کدوم برای به دست آوردن قلب اون دختر،بهترین تلاششونُ میکردن..
اونا از هم نفرت داشتن..ولی مرز باریکی بین عشق و نفرت وجود داره..درسته...؟
writer:sun_gee
translator:lil_sua
Finished
ژانر:اسمات،انمیز تو لاورز،داستان کوتاه
✓یک عاشقانهٔ متفاوت با کاپل سکای.
✓روایتی از زندگی کیم جونگین و درگیریهایش با اجتنابناپذیرهای زندگی.
✓عزیزانم، اگر این نوع ادبیات داستانی را نمیپسندید و اهل کتاب خواندن نیستید، از این داستان بگذرید.
پ.ن: خوانندههای جان، نمیتونم این توصیه رو ازتون دریغ کنم، اگر لحن کتابی رو دوست ندارید و به محاورهخوانی "عادت" کردید، میخوام بدونید که میتونید به لحن کتابی هم عادت کنید. کمی که بخونید میبینید که براتون عادی شده. امتحانش ضرر نداره.
یه جرعه از قهوه توی لیوان خورد و لیوان رو کنارش روی میز گذاشت.
زیپ کوله اش رو باز کرد و یه جعبه از توش بیرون آورد.
امیدوار بودم یه هدیه دیگه نباشه.
خودش روبان جعبه رو باز کرد و سرش و هم برداشت و جعبه رو جلوی من گذاشت.
نگاهی به ساعت مشکی توش انداختم.
نفسم و آروم فوت کردم بیرون،نگاهم و بالا آوردم و به چشمای شیطونش که با ذوق داشتن منو میپاییدن دادم.