یونته cerita

Saring berdasarkan tag:
یونته
یونته

2 Cerita

  • 🧑🏻‍🤝‍🧑🏻❤️‍🩹ʸᵒᵒⁿᵗᵉᵃ oleh Ara_Hdzd
    Ara_Hdzd
    • WpView
      Membaca 316
    • WpPart
      Bab 1
    scenario🤍 #yoontea
  • don't touch my little boy  oleh sara2007sk
    sara2007sk
    • WpView
      Membaca 24,616
    • WpPart
      Bab 23
    دستمو با شتاب از دست قویش کشیدم بیرون. ؟:دست از سرم بردار.... چرا همه جا دنبالم میای. ؟؟: خودت چی فکر میکنی کیتن؟ به سمتم خم شد جوری که لباش به گوشم بخوره زمزمه کرد. ؟؟:شایدم واسه این باشه که زیادی شیرین بودی..😏 ازش فاصله گرفتم. خواستم فرار کنم که با سدی از مردان سیاه پوش مواجه شدم. با ترس قدمی به عقب برداشتم. ؟؟: میخوای کارو سخت تر کنی لیتل؟ لرزش دستو پام بیشتر شده بود. رو زمین نشستمو به سختی خودمو به عقب کشیدم. دستامو جلوم سپر کردم. با دادو گریه گفتم: ؟: یکی کمکم کنه... شاید این کار اشتباه بود..... شاید باید به آپا گوش میدادم.... شاید نتونم انتقام بگیرم.... معذرت میخوام اوما نتونستم انتقامتو بگیرم... متاسفم.. ؟؟:چیزی نیست لیتل بوی. ددی کنارته. تهگی🟰 تهیونگ 🔝