این داستان توی پیج@_1diran_fanfic توی اینستا گذاشته میشه و عزیرایی که نمیتونن به هر دلیلی تو اینستا بخونن این جا من میزارم...
فن فیک ماله ٱیداس منم بهارم و اینجا براتون میزارم...
برای اونایی که تو اینستا نمیتونن بخونن یا با واتپد بیش تر حال میکنن..
اسم من انجل فیتیس هست...ساکن منطقه ده، بدترین و افسرده ترین منطقه کشور(اخر الزمان) ... من از خانواده ام محافظت میکنم با تمام توانم ولی من چقدر میتونم دووم بیارم؟من زندگی رو پس زدم و اغوش مرگ رو پذیرفتم ولی زندگی کار اش با من تموم نشده بود و هنوز نقشه های کثیفی در راهم قرار داده بود...هری بین ادمهای قوی و دروغگو بود ولی نه مثل اونا.مثل فرشته ای در خانه شیطان.ولی هری هم مثل همه فرشته ها نابود میشه؟ایا این بازی هری رو از من میگیره؟...در دروغ ما عشق مانند گلی کوچک شکوفا شد و همه چی اروم بود ولی زندگی من اروم نیست.این کشورو قوانینش زنان را مثل فردی برای تولید مثل میدانند ولی من اینجا رو عوض میکنم.جنگ،خون،مرگ،شورش،اتش.من قوانین رو میشکونم و این کشور رو عوض میکنم من از پس تمام ادمها بر میام .ولی زندگی چی؟من از پس بازی زندگی بر میام؟خودمم نمیدونم.
دیانا: فقط تو موندی زین..فقط تو..
زین: من همینجام عزیزم.من مراقبتم
دیانا: میترسم زین.خیلی میترسم.از یه روز بی تو میترسم...
.
.
روابطی که توی مرحله آزمایش قرار میگیرن
عشقی که شعله های آتشش همرو توی خودش میسوزونه
زین راهشو گم کرده
آنا گناه کاره
لیام نگرانه
و دیانا محکوم به مرگ توی گودال تاریک تنهایی خودشه
اما کی نجاتش میده؟
اصلا نجات پیدا میکنه؟
منجی عشقی که به نقطه پایان خودش رسیده کیه؟
.
.
** امیدوارم خوشتون بیاد **
خیلیا فقط برای سرگرمی از عشق استفاده میکنن...اما کسایی هم هستن که به عشق حقیقی امید دارن...امید دارن به اینکه کسی میتونه با عشق اونارو از دست وحشت و تنهایی نجات بده...
.
.
.
پاملا(pamella)یه دختر شر و شیطونه و مهمتر اینکه اون دختر شاهه...ولی دختریه که با پرنسسای دیگه یکم زیادی تفاوت داره...اون دختریه که اهل بیرون رفتنه با دوستاش...شاده و روحیه ی خیلی خوبی داره...اما پرنسس کوچولوی ما حالا ۱۸ سالشه و شاه اسرار به ازدواجش داره...بعد از چند تا خاستگار...یکی به اسم سمیر میاد و لج و لجبازی بینشون پیش میاد...و روزی که با رزا(rosa) و آریانا به مرکز خرید میره...با یه پسری برخورد میکنه که از همون نگاه اول عاشق هم میشن...ولی پیش هم میمونن؟
پاملا به زین اعتماد میکنه؟
یا مثله سمیر اونم پس میزنه؟
سلام به دوستای خوب و خوشگلم این اولین داستانیه که دارم می نویسم و نمی دونم چقدر طول بکشه هنوز درموردش تصمیم نگرفتم و امیدوارم خوشتون بیاد
و لطفا با نظر دادناتون بهم انرژی بدید