Mahlaxkhosravi
"ماشهرو بِکش،یه تیر بزن خلاصم کن"
"فکر کردی نمیزنم؟"
چشمهای سرخ از اشکش تضاد دردناکی با لبخندِ شکوفا شدهاش داشت؛
اما برای قلبجامونده اشک ریخت و از سَر درد خندید.
"بزن جونگکوک، بزن، اگه دلت آروم میگیره منو بُکش"
لولهی اسلحهی میون دستش چسبید قلب پسر،خیلی سعی در مخفیکردنِ لرزش دستهاش داشت .
اما تهیونگ شعلهی خشمِ عزیزش رو دید!
تند و عمیق نفس میکشید ، مبادا هیونگِ پسر متوجه تردیدِش بشه....
"زندگی که بدون تو از مرگ بدتر بود،حداقل بزار با دستهای خودت بمیرم جونگکوکِ من؛"
'زیر یک سقف'
«تا وقتی من زندهام، تو اشکاتو تنهایی نمیریزی.»
همین جمله بود که همیشه سرپا نگهش میداشت
ولی چی میشه اگه یه روز تنها پناهش ولش کنه؟؟
تنها بمونه؟
دردی که به قلبش رخنه میکنه چی؟
اون لحظه که هیونگش عشق رو احساس میکنه هنوز فرصتی برای ساختنش هست؟؟
ژانر:Romance,Drama,Angst,SlowBurn,Smut
کاپل:Vkook
درحالآپ....