moonriver85
این داستان را که بخوانی، قدر سلامتیات را میدانی
و میفهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری...
ههری دختریست که پشت شیشههای بیمارستان زندانی شده.
از کودکی تا نوجوانی، زندگیاش در راهروهای سفید و اتاقهای سرد گذشته؛
جایی که در آن بزرگ شده و همزمان با بیماریاش جنگیده است.
او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز میشود
و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل میکند.
هر روز، نیمهجان روی تخت دراز میکشد؛
سرم در دست،
و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجرههاست.
ههری به همسنوسالهایش حسادت میکند،
به مردمی که آنسوی شیشهها
زندگی عادی و نرمالی دارند؛
همان چیزی که او هرگز نداشته
و هر روز آرزویش را کرده است.
هر صبح که بیدار میشود،
به خودش قول میدهد اینبار درمان را جدیتر بگیرد،
قویتر باشد
و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
اما آیا...
روز آزادی،
واقعاً قرار است از راه برسد؟