MaedehSoleymanzadeh
شب حس و حال عجیبی دارد...
هم غمگین ترین انسان غمگینی
هم تنهاترین تنهای عاشق...
هم غرق در سکوت لحظه های ازلی هستی
هم در بزم نوای عاشقانی
با روشنایی ماه و ستاره هایش
به تاریکترین اعماق وجودت می روی
تاریکی هایی که خودت هم نمیدانی کجاست و چه کسی تو را در این ظلمت رها کرده...
شب حس و حال عجیبی دارد...
با خیره شدن به آسمان
با دیدن رقص ستارگان و ماه آنقدر به وجد میآیی
که روح خود را با خالقشان پیوند میزنی
دیگر در آرامش ازلی هستی
دور از تلاطم امواج از هم گسیخته قلبت
تو نیز با ستارگان و ماه به دور یکتایت می چرخی
میزنی و سماع می کنی که ناگهان...
دیگر تنیدن رشتههای طلوع خورشید در آسمان
بزمتان را برهم میزند
و تو دوباره در انتظار تار و پود شبی دیگر...
مائده سلیمانزاده