moon_sun1233
گاهی بزرگترین زخمهای یک انسان، آنهایی نیستند که روی پوستش دیده میشوند؛ زخمهایی هستند که سالها در سکوت، در ذهن و قلبش زندگی میکنند.
اگر امروز این کتاب را در دست گرفتهاید، احتمالاً انتظار دارید داستان زندگی یک دختر نوزدهساله را بخوانید؛ دختری که مثل میلیونها انسان دیگر به دنیا آمد، مدرسه رفت، بزرگ شد و زندگی کرد.
اما زندگی من هیچوقت آنقدر ساده نبود.
سالها طول کشید تا بفهمم بعضی آدمها از همان کودکی، بارهایی را روی دوش میکشند که حتی بزرگسالان هم توان تحملش را ندارند. من یکی از همان آدمها بودم.
این کتاب فقط روایت اتفاقهای زندگی من نیست؛ روایت ترسهایی است که سالها همراهم بودند، اشکهایی که کسی آنها را ندید، شبهایی که با نگرانی خوابیدم و صبحهایی که با اضطراب از خواب بیدار شدم.
من قرار نیست خودم را قهرمان این داستان نشان بدهم.
اشتباه کردهام، شکست خوردهام، گریه کردهام، ناامید شدهام و بارها احساس کردهام دیگر توان ادامه دادن ندارم.
اما هنوز اینجا هستم...
اگر امروز توانستهام این سطرها را بنویسم، یعنی هنوز امیدی در وجودم زنده مانده است.
شاید وقتی این کتاب را تمام کردی، بفهمی پشت لبخند بعضی آدمها، دنیایی از درد پنهان شده است.
و شاید داستان من، باعث شود هیچوق