Mavi__20
الان نه دیگر، رومئویی وجود دارد و نه ژولیتی که همیشه پذیرای خنجر رومئوش باشد. و نه اوژنی وجود دارد که همیشه پذیرای بازگشت ژنرالش باشد. اینجا حتی کسی مانند فیتزویلیامدارسی، دلش برای دیدن چشمهای کسی نمیلرزد. باورش سخت است ولی کسی حتی دیگر نمیخواهد مانند تهیونگ بگویید" من به چشمهایت و به لبهایت و به موهای مواجت قسم خوردهام که اعتمادت را نگیرم."
اینجا حتی کسی نمیخواهد حرفی بزند، چگونه میتوان زنده بود وقتی دیگر کسی وجود ندارد که خودش را عاشق و کسی را معشوق ببیند!
در کتاب غرور و تعصب نوشته: "بیهوده تلاش کردهام، این تلاش اثری نخواهد داشت، احساسات من مهار نمیشوند. تو باید به من اجازه دهی تا به تو بگویم چقدر تو را تحسین میکنم و به تو عشق میورزم".
آیا هنوز هم کسی هست از این جملات استفاده کند؟!
من وقتی در کتاب "هیاهوی بسیار برای هیچ" خواندم که: "من هیچ چیز را در دنیا به اندازه تو دوست ندارم، آیا این عجیب نیست؟"
فهمیدم کسی نیست و کسی وجود ندارد که این چنین بگوید، انسانهای الان فارغ از نیوشنده بودن و احساساند. ما از گذشتههای زیبا دزدیده شدیم و در دنیایِ تاریک حال رها شدیم، من زادهی 1775 نیستم، اما برای آن زمان مینویسم و برای آن زمان زندگی میکنم، گویی زادهی فرانسهی کبیر و انگلستانی