کلیسا قصص

التنقيح بـ وسم:
کلیسا
کلیسا

2 قصص

  • بریژت بقلم Mavi__20
    Mavi__20
    • WpView
      مقروء 26
    • WpPart
      فصول 1
    الان نه دیگر، رومئویی وجود دارد و نه ژولیتی که همیشه پذیرای خنجر رومئوش باشد. و نه اوژنی وجود دارد که همیشه پذیرای بازگشت ژنرالش باشد. اینجا حتی کسی مانند فیتزویلیام‌دارسی، دلش برای دیدن چشم‌های کسی نمی‌لرزد. باورش سخت است ولی کسی حتی دیگر نمی‌خواهد مانند تهیونگ بگویید" من به چشم‌هایت و به لب‌هایت و به موهای مواجت قسم خورده‌ام که اعتمادت را نگیرم." اینجا حتی کسی نمی‌خواهد حرفی بزند، چگونه می‌توان زنده بود وقتی دیگر کسی وجود ندارد که خودش را عاشق و کسی را معشوق ببیند! در کتاب غرور و تعصب نوشته: "بیهوده تلاش کرده‌ام، این تلاش اثری نخواهد داشت، احساسات من مهار نمی‌شوند. تو باید به من اجازه دهی تا به تو بگویم چقدر تو را تحسین می‌کنم و به تو عشق می‌ورزم". آیا هنوز هم کسی هست از این جملات استفاده کند؟! من وقتی در کتاب "هیاهوی بسیار برای هیچ" خواندم که: "من هیچ چیز را در دنیا به اندازه تو دوست ندارم، آیا این عجیب نیست؟" فهمیدم کسی نیست و کسی وجود ندارد که این چنین بگوید، انسان‌های الان فارغ از نیوشنده‌ بودن و احساس‌اند. ما از گذشته‌های زیبا دزدیده شدیم و در دنیایِ تاریک حال رها شدیم، من زاده‌ی 1775 نیستم، اما برای آن زمان مینویسم و برای آن زمان زندگی می‌کنم، گویی زاده‌ی فرانسه‌ی کبیر و انگلستانی
  • The Devil Made Me Do It بقلم hediy_li
    hediy_li
    • WpView
      مقروء 13,289
    • WpPart
      فصول 31
    من مثل یه گیاه بودم که برای مدت طولانی از نور محروم بود.. و وقتی بهم تابیده شد..دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم.. اون همون کسی بود که همیشه میخواستم.. همون چیزی بود که نیاز داشتم و من.. قبل از اینکه خودم بفهمم عاشقش شده بودم.. دست آخر، من همون چیزی شدم که ازم خواسته بود.. تبدیل به همونی شدم که نیاز داشت چون _شیطان مجبورم کرد انجامش بدم_