بکهیون نمی دونست چه طور، ولی از وقتی که یادش می اومد یه توانایی خاص داشت. پوست آدمها رو که لمس می کرد، تمام احساساتشون به بدن خودش منتقل می شدن. تمام زندگیش به درد و ناراحتی، شادی و سرور آدمها دل داد و تحمل کرد. نمی دونست چرا با دیگران تفاوت داره. نمی دونست باید اسم تواناییش رو چی بذاره ولی باهاش زندگی کرد. پارک چانیول می دونست. پارک چانیول می دونست توانایی بکهیون از کجا اومده و مرموز وارد زندگیش شد. پارک چانیول وارد زندگی بکهیون شد و آتیشش زد. بعد، روی شعله های آتیش آب ریخت هرچند که انگار فایده ای نداشت.
More details