ز:من عاشقتم
پسرک با گریه گفت و به این توجه نکرد که بارون تمام تنش رو خیس کرده
پسر بزرگ تر اونو تو آغوشش گرفت و لباشو روی موهای خیس مشکیش گذاشت
ل:ولی من عاشقت نیستم....من فقط عاشق وقتاییم که با اون صدای جادوییت باهام حرفای عاشقانه میزنی وقتی میخوام سخت به فاکت بدم
لیام گفت و لباشو رو لبای پسرک گذاشت
اون نیازی نداره عاشق باشه....
نیازی نداره عاشق چشمای خمار پسرک شه...
اون الانشم توی چشمه عسل اون چشما گیر افتاده و کسی نمیتونه نجاتش بده
درست مثل معتادی ک ساعتی بدونمواد میمیره
.....
ز : فک می کنی بااین کارات چند نفرو میتونی بکشی؟ یه نفر دو نفر؟
همونطورکه اسلحه رو روی سرش گذاشته بود داد زد
پسر بزرگتر با عصبانیت از ماشین پیاده شدو اسلحشو از جیبش در اوورد و روی سینش گذاشت
ل : تو بکنش سه نفر
خودشم مثل پسرک داد میزد
حالا حاله ای از ترس توی چشمای پسرک کاملا معلوم بود
لوکی که در از دور شاهد همه چیز بود با ترس به اون دوتا پسر روانی نگاه میکرد
......
🔞هشدار این فن فیکشن دارای صحنه های +18 ، شکنجه و حاملگی مردان میباشد
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
خلاصه: آیدلای جهانی، بی تی اس، تا جایی که یادشونه با هم زندگی میکردن.چی میشه اگه یکیشون روز قبل از اولین اجرای تور جهانیشون بیدار شه و بفهمه که به یه هایبرید گربه تبدیل شده که تشنه ی محبته؟ واکنش اعضا چیه؟