Daddy cool [L.S] - Mpreg

Daddy cool [L.S] - Mpreg

  • WpView
    Reads 32,916
  • WpVote
    Votes 4,901
  • WpPart
    Parts 25
WpMetadataReadOngoing4h 54m
WpMetadataNoticeLast published Thu, Dec 10, 2020
WpInfo
Fanfic
1Direction
"گوش کن،" هری محکم گفت، نشست روی تخت. "وسط حرفم نپر... اصن حرف نزن. گوش کن. من بهترینارو برای دخترام میخوام، و بعضی وقتا فکر میکنم که تو بهترین نیستی. زمان ملاقات هات ثابت نیست و تو همیشه فقط به این اهمیت میدی که پدر باحاله مورد علاقه باشی بجای اینکه به امنیت دخترات اهمیت بدی. اگه میخوای یه بخشی از زندگیشون باشی، باید زود به زود بیای دیدنشون. کتی رو از مهد کودک برداری. سیگار رو ترک کنی.امیلی رو بزاری تو اتوبوس سرویسش که بره مدرسه. مثل یه پدر واقعی رفتار کنی.بعدش شاید من یکم جدی گرفتمت." مکث کرد. "فهمیدی؟" لویی یه دوست پسر بی نقص بود. اون شیرین بود، اهمیت میداد به مسائل و عاشق بود. تا وقتی که هری دختراشون رو به دنیا میاره. بعد از اون لویی سیگار میکشید، مشروب میخورد و حتی با چندتا دختر قرار گذاشت. حالا لویی داره سعی میکنه که یه پدر بهتر باشه. *ترجمه شده*
All Rights Reserved
#732
onedirection
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Sfortunato
  • Snowy Wish
  • Blind-drarry{•Persian translation•}
  • 99 Problems
  • 『𝐒𝐚𝐯𝐚𝐠𝐞 𝐑𝐨𝐬𝐞🥀』
  • FOG2 {ziam} -COMPLETED-
  • 𝗣𝘂𝗿𝗽𝗹𝗲 𝗠𝗼𝗷𝗶𝘁𝗼 | 𝖵𝗄𝗈𝗈𝗄
  • MooNlight Hotel - هتل‌مهتـاب 🌖 ⃤🌱
  • MUST BE SUNNY [KookV]

تقصیر من نبود... هیچوقت تقصیر من نبود و این فقط سرنوشت من بود البته اگه به سرنوشت اعتقاد داشته باشی... من خیلی وقته دیگه به چیزی اعتقاد ندارم... هه... برام سواله اگه اعتقاد ندارم چرا مینویسمش؟؟؟ چرا میگم سرنوشت وقتی دیگه هیچی برام معنی نداره. وقتی جهنم رو توی خود دنیا تجربه کردم؟!... چرا ها؟ من اینطوری دنیا اومدم. از اول... بدبختی با من متولد شد. بیماری ها، فقر، همه چیز با دنیا اومدن من زیاد شد... بدبختی... چیزیه که دیگه باورم شده تو سرنوشتم نوشتن. از همون اول.انگار خدا گفت این دختر قراره بدبخت باشه و همین. نقطه. توی اون شب تاریک همون شبی که ماه کامل بود و کوچه ها خلوت... همون شب، توی جنگل... اون شب بود که من متولد شدم. روز 13م. 13 ژانویه. مادرم انسان، و پدرم... و پدرم...

More details
WpActionLinkContent Guidelines