Love Seat
  • Reads 1,693
  • Votes 244
  • Parts 4
  • Reads 1,693
  • Votes 244
  • Parts 4
Complete, First published Jun 24, 2019
Mature
" میخوام یه چیزی بهت بگم... "
" من عا..."
هر دوشون باهم خندیدن. و کیونگسو چقدر خودشو لعنت کرد که اجازه داد سهون اول حرف بزنه.چی میشد اگه خودش زودتر از دوست صمیمیش اعتراف میکرد...
" من عاشق جونگین شدم. "
All Rights Reserved
Sign up to add Love Seat to your library and receive updates
or
Content Guidelines
You may also like
𝘿𝙖𝙧𝙠𝙣𝙚𝙨𝙨 | 𝙑𝙠𝙤𝙤𝙠 by Sarculine_LA
23 parts Ongoing
جونگکوک فقط با جمله‌ی "باهاش‌ازدواج‌کن‌عاشقش‌میشی" تن به ازدواج با کیم تهیونگ میلیاردر داده بود.. و خب درست بود، اون عاشق تهیونگ شد.. اما آیا این برای تهیونگ هم صدق می‌کرد؟ قطعا نه!! اما درست زمانی که همه چیز داشت خراب میشد زندگیشون بشدت تغییر کرد... شاید یک اتفاق بد بود اما با یک پایان خوب؟! شاید... ــــــــــــــــ برشی از داستان: -اون موقعی که منو زدی منم میتونستم بزنم، منم میتونستم از خودم دفاع کنم.. من آدم ضعیفی نیستم اما عشقت... تهیونگ عشقت زندگیمو خراب کرده.. عشق یک طرفه ای که داره مثل خُره کل وجودمو میخوره،اما تهیونگ.. تو هیچوقت قدرت عشق رو نفهمیدی..! ـــــــــــــــــــ -میتونی بکشیش.. دیگه برام اهمیتی نداره پدر.. من هیچوقت به دست و پات نمیوفتم بخاطر کسی که هیچوقت دوستش نداشتم! ـــــــــــــــ -قبل اینکه پامون به اینجا باز بشه حتی فکرشم نمی‌کردم که با دیدنت انقدر قلبم به تپش بیوفته... ـــــــــــــــ -هنوزم میخوای طلاق بگیری؟! name:darkness Couple: Vkook Couple Sub: Yoonmin, Minsong Genre: Romance, Fantasy, Sad, Social Life, Happy end the Writer: Lara start: 1403/8/15 end:.. #vkook #Yoonmin #romance
You may also like
Slide 1 of 10
 •The last letter from Normandy cover
POUR UP cover
slice of lemon cover
•⊱ Summer Falter ⊰• (KaiSoo) Persian Translation cover
[COMPLETED] •⊱ Can I be your Husband? ⊰• (ChanBaek HunHan) cover
New born cover
𝑴𝒚 𝒘𝒆𝒓𝒆𝒘𝒐𝒍𝒇 𝒅𝒂𝒅𝒅𝒊𝒆𝒔🐺🪽 cover
𝘿𝙖𝙧𝙠𝙣𝙚𝙨𝙨 | 𝙑𝙠𝙤𝙤𝙠 cover
minerva cover
The Lost Angel cover

•The last letter from Normandy

7 parts Ongoing

• مینی فیک : آخرین نامه از نورماندی •کاپل : کایهون • ژانْر : رومنس تاریخی درام تراژدی _____________________________ زندگی، دوست داشتنی بود وقتی تو کنارم بودی، وقتی که زینگ زینگ دوچرخه ات منو از زندگی تکراری روزانه ام جدا میکرد.....اما چطور تا رسیدن اخرین نامه ات سالها من در بیخبری بودم؟ سهون، آنجا تو تنها منتظر من بودی و من با هر صدای چرخ دوچرخه ایی یکبار می مُردم و زنده میشدم... چطور من را در بی خبری گذاشتی مگر نمیگفتی من را دوست داری؟ "و گریه اخرین یادگاری کای شد"