MALANCHOLY

MALANCHOLY

  • WpView
    Reads 136
  • WpVote
    Votes 21
  • WpPart
    Parts 4
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Sat, Jul 20, 2019
"داستان فردی که جهان را نابود کرد"
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • womb of oblivion
  • All Of My Life🧚‍♂️Vkook
  • هل سيعود كل شي...؟
  • Tiptoe :::... (KOOKV ver.)
  • گـــەوهــەرە بــەنـــرخــەکــەم
  • CHROMANDA | VKOOK
  • ~Where's My Angel❄
  • 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒙 ˢᵘⁿᵏⁱ
  • The miracle of birth
  • Daddy And Little Girl

فکر می‌کرد فقط یک خواب است. قرار بود فقط یک مهمانی باشد. > > شبی پر از خنده و آدم‌هایی که همه‌چیز را ساده می‌دیدند. > > اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد. > > > دریاچه‌ای سیاه... > قلعه‌ای که از میان یخ بالا آمده... > و چیزی که نامش را از زیر آب صدا می‌زند. > > اما خواب‌ها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند. > > قرار نیست پشت درها منتظر بمانند... > یا از گوشه‌ی شلوغ‌ترین اتاق‌ها نگاهت کنند. > > شبی که سامانتا به آن قلعه می‌رسد، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد- > شاید حتی بیش از حد عادی. > > خنده‌ها... > گرما... > آدم‌ها... > > مخصوصاً آدم‌ها. > > چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند. > > و بعضی چیزها... > باید برای همیشه زیر آب باقی می‌ماندند. و بدتر از همه > نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچ‌کس آنجا نیست. > > بعضی مکان‌ها بیشتر از آنچه باید، به یاد می‌آورند. > > و بعضی‌ها... > هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.

More details
WpActionLinkContent Guidelines