Darkness

Darkness

  • WpView
    Reads 863
  • WpVote
    Votes 119
  • WpPart
    Parts 2
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Sun, Mar 29, 2020
موضوع راجب یه گروه جنگجو و مبارزه که با موجودات فراطبیعی و که سرزمینشون رو (هفت قلمرو) تحدید می‌کنند می جنگند، هر کدوم از جنگجو ها یه قدرت فراطبیعی دارند (همون قدرت خودشون تو اکسو... کمو بیشی هم من اضافه کردم) اول داستان درمورد چگونگی تشکیلش و ارتباط شخصیت ها باهمدیگه است، اما بعدش که گروه شکل میگیره، با هم با موجودات افسانه ای مبارزه می کنند و اتفاقات جالب و هیجان انگیزی رخ میده. ♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️ بکهیون پشت در ایستاد و منتظر دستور بود، برای یکبار دیگه خودش رو توی آینه نگاه کرد، گریمش ملایم و برای زیبا تر کردنش کافی بود، لباس حریر نازکش که تا روی رونهای لختش رو میپوشند مرتب کرد. همه ی دخترای فاحشه خونه بهش یاد داده بودند چطور باید یه مرد رو راضی نگه داره ولی هیچوقت به طور عملی انجام نداده بودش و جالب بود که الان استرسی نداشت و انگار میخواست کاری رو انجام بده که توی زندگیش تبدیل به روتین شده. با اجازه ورودی که ارباب جوان بهش داد، خدمتکار درو باز کرد و بکهیون بدون اینکه سرش رو بالا بگیره، بطور خودکار باقدم هایی نرم و سبک که ناز و عشوه ازش می‌بارید وارد اتاق شد. چانیول به محض ورودش، اونو شناخت و با نیشخند گفت _خب خب خب...انگار کادوی مامانم ، تویی؟... فانتزی، ماجراجوئ
All Rights Reserved
#274
vkook
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • CHROMANDA | VKOOK
  • گـــەوهــەرە بــەنـــرخــەکــەم
  • هل سيعود كل شي...؟
  • The miracle of birth
  • All Of My Life🧚‍♂️Vkook
  • Daddy And Little Girl
  • ~Where's My Angel❄
  • 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒙 ˢᵘⁿᵏⁱ
  • Tiptoe :::... (KOOKV ver.)
  • womb of oblivion

خلاصه: زیاد شنیدیم که میگند " تو دلیل زندگیمی" و ما میدونیم که این جمله حتی اگر هم از اعماق قلب باشه، باز یه اغراقه، نهایتش بعد اون، فقط یه چند ماهی مثل جهنم بگذره... نه؟! ولی این در مورد ققنوس ها متفاوته! جونگکوک واقعا و بی مبالغه میمیره، اگر تهیونگ نباشه... چون اون یه ققنوس فضاییه! "نمیدونم چند سال گذشت... ولی بالاخره تو زمین پیدات کردم. یه بار... نصف شب اومدم روی سرت و تو اون موقع فقط یه نوزاد کوچولو بودی، گریه میکردی و بهونه ی مادرت رو میگرفتی ولی وقتی من رو دیدی خندیدی... با اون تیله های سیاه درشتت بهم خیره شدی و برخلاف تصورم نترسیدی و فقط خندیدی... یکم که گذشت دیگه نتونستم خودم رو بهت نشون بدم و همیشه از دور سعی کردم مواظبت باشم تا موقع بازی کردن و مدرسه رفتن اذیت نشی... بزرگتر شدی... جلوی چشمهای خودم عاشق شدی..." CHROMANDA Wr: @purplimmo Main Couple: Vkook Genre: Fictional, Fantasy, Romance, Druma, Smut

More details
WpActionLinkContent Guidelines