fanfiction "S"[Uncomplete]

fanfiction "S"[Uncomplete]

  • WpView
    LECTURES 48,792
  • WpVote
    Votes 9,680
  • WpPart
    Chapitres 83
WpMetadataReadContenu pour adultesEn cours d'écriture
WpMetadataNoticeDernière publication sam., mai 14, 2022
WpInfo
Fiction
Fantasy
•¬کاپل: چانبک،کایسو،شیچول،هونهان، دیفن •¬ژانر: تخیلی| ترسناک |خشونت آمیز |اسمات •¬خلاصه: *این داستان برگرفته از هری پاتر است* (لازم به ذکر است این امر به معنی شباهت کامل این دو اثر به هم نیست) اسم من بیون بکهیونِ. تنها موجود زنده ای که در طول تاریخ تونست از چنگال سایلر "زنده" فرار کنه..جادوگرِ نفرین شده ای که در دنیا به اسم "ترس" میشناختنش.. دوازده سال بعد از شب نفرین شده، شبی که خانواده ام رو برای همیشه ازم گرفت، مسیرم به دانشگاه سیتاکس باز شد. دانشگاهی برای یادگیری "علوم و فنون جادوگری"..جایی که فکر میکردم قراره دوره ای از زندگیم رو اونجا در سکوت بگذرونم ولی از بدو ورودم به مثلث برمودا و دانشگاه سیتاکس.. زندگیم تغییر کرد. آشنایی من با "پارک چانیول"..کسی که به اسم شیطان سیتاکس میشناختنش،شروع همه ی تغییرات زندگیم بود. تغییراتی که منو مجبور به انتخاب کرد. و انتخاب من بین درد و آسایش...... فقط "درد" بود.... Are You Ready For.. "Fear" "Future" and.."LOVE"..? ═ ∘♡༉∘ ═ #motaharelf137
Tous Droits Réservés
Rejoignez la plus grande communauté de conteursObtiens des recommandations personnalisées d'histoires, enregistre tes préférées dans ta bibliothèque, commente et vote pour développer ta communauté.
Illustration

Vous aimerez aussi

  • womb of oblivion
  • Daddy And Little Girl
  • All Of My Life🧚‍♂️Vkook
  • گـــەوهــەرە بــەنـــرخــەکــەم
  • هل سيعود كل شي...؟
  • The miracle of birth
  • CHROMANDA | VKOOK
  • Tiptoe :::... (KOOKV ver.)
  • 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒙 ˢᵘⁿᵏⁱ
  • ~Where's My Angel❄

فکر می‌کرد فقط یک خواب است. قرار بود فقط یک مهمانی باشد. > > شبی پر از خنده و آدم‌هایی که همه‌چیز را ساده می‌دیدند. > > اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد. > > > دریاچه‌ای سیاه... > قلعه‌ای که از میان یخ بالا آمده... > و چیزی که نامش را از زیر آب صدا می‌زند. > > اما خواب‌ها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند. > > قرار نیست پشت درها منتظر بمانند... > یا از گوشه‌ی شلوغ‌ترین اتاق‌ها نگاهت کنند. > > شبی که سامانتا به آن قلعه می‌رسد، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد- > شاید حتی بیش از حد عادی. > > خنده‌ها... > گرما... > آدم‌ها... > > مخصوصاً آدم‌ها. > > چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند. > > و بعضی چیزها... > باید برای همیشه زیر آب باقی می‌ماندند. و بدتر از همه > نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچ‌کس آنجا نیست. > > بعضی مکان‌ها بیشتر از آنچه باید، به یاد می‌آورند. > > و بعضی‌ها... > هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.

Plus d’Infos
WpActionLinkDirectives du Contenu