
ا ز کی شروع شد که...دیگه از آتش بازی لذت نبردم؟...آتش بازی که با مادرم میدیدم...قرمز، آبی، زرد، سبز، نارنجی...همشون خیلی قشنگ بودن...من بزرگتر شدم...آدمای عزیزی که اطرافم بودن، رفتن جاهای دور، وقبل از اینکه متوجه بشم، دنیا...رنگ خودش رو از دست داد...من کیم تهیونگ...یه پسر 16 سالهِ جادوگر که به خواسته مادربزرگم به 60 سال قبل برمیگردم و با اتفاقای جالبی رو به رو میشم. با دیدن نقاشی، ماهیِ طلایی که داخلش بود، از صفحه بیرون اومد و با خودش رنگ هایی رو که مثل ستاره میدرخشیدن به اطرافم پخش کرد، رنگ ها آروم روی دنیای سیاه و سفید من نشستن و همه تا رو با خودشون پر کردن...خیلی وقت بود رنگ هارو ندیده بودم...دست هام رو باز کردم و به دنیای رنگی اطرافم نگاه کردم...دستة ماهی های رنگی از کنارم رد شدن و نگاه من رو به رنگین کمان زیبایی که از دریای رو به رو بیرون زده بود انداخت...تو دنیای خودم بودم که با صدای یه نفر ایستادم: -تو کی هستی؟All Rights Reserved