غلاف قصة mad hoseok بقلم hannibaallll
mad hoseok
  • WpView
    مقروء 2,840
  • WpVote
    صوت 260
  • WpPart
    أجزاء 6
  • WpView
    مقروء 2,840
  • WpVote
    صوت 260
  • WpPart
    أجزاء 6
مستمرّة، تم نشرها في يونـ ٠٢, ٢٠٢٠
خشن _اسمات_انگست_رومنس
جميع الحقوق محفوظة
قم بالتسجيل كي تُضيف mad hoseok إلى مكتبتك وتتلقى التحديثات
أو
#29خشن
إرشادات المحتوى
قد تعجبك أيضاً
𝐇𝐄𝐀𝐕𝐄𝐍𝐋𝐘 بقلم stkarmy
5 فصول مستمرّة
سهمش از آن مرد فقط دید زدن های در نهان بود و رگبار جملاتی که همگی نخواستن معنا می‌شدند. میل عجیبی در وجودش می‌جوشید؛ انگار کسی مدام کلماتی را در گوشش زمزمه می‌کرد، کلماتی که ترغیبش می‌کردند به ربودن تهیونگ، آه اگر می‌توانست این کار را بکند او را به زیر زمین خانه اش می‌برد، برهنه‌اش می‌کرد و با زنجیر هر دو دستش را از سقف آویزان می‌کرد؛ البته، فقط به این شکل می‌توانست کاملا او را در اختیار داشته باشد. نمی‌توانست خودش را متقاعد کند که بعد از آن پیوسته بدن زیبای مردش را مورد تجاوز قرار ندهد اما می توانست قول بدهد طوری تمام هستی او را پرستش کند که تهیونگ فکر خلاصی را به ذهن خود راه ندهد. شور و شعفی که با این افکار در سرتاسر بدنش دوید، باعث شد خنده جنون وارش سکوت خیابان را بشکند و همزمان با کشیدن نوک زبان خود روی دندان های بالایی‌اش، مانند مار هیس هیس کند. در نگاه غیر‌عادی اش چیزی هزاران بار خطرناک‌تر از جنون موج می‌زد و شیطان وجودش باعث می‌شد هر لحظه برای پیاده‌کردن نقشه خود مصمم‌تر شود. پس آلیوشا سرخوشانه از جا برخاست و با لبخندی غیر انسانی آهسته به سمت ورودی کتابخانه رفت؛ وقتی کلید یدکی که ساخته بود را در سوراخ قفل فرو می‌برد، می‌دانست که نباید این‌کار را بکند اما برای منصرف شدن دیر بود.
✨️𝕷𝖎𝖌𝖍𝖙𝖊𝖗✨️ | بقلم mahrbi
51 أجزاء مستمرّة
|در حال آپ| اگر بتونی یک صفحه از گذشته ات رو تغییر بدی... اون کدوم قسمت از زندگیته؟✨️ رادمهر، روانشناس افسرده یه مدرسه پسرونه، درگیر توهمات خودشه و تلاش می‌کنه تا دانش‌آموز گمشده‌ای رو پیدا کنه، غافل از اینکه این امر، اون رو به واقعیت‌های پیچیده‌تری میکشونه. لایتر، مجموعه‌ای از تلاش‌های بی‌پایان برای جبران اشتباهی که باعث تغییر مسیر سرنوشت شخصیت‌های داستان میشه... ✨️✨️✨️ _میدونی خدا چجوریه؟ دور و دست نیافتنی... مردم کارای خوب انجام میدن تا یه روز ملاقاتش کنن. ولی خدای من فرق داشت. اگر گناهه، پس بذار بگن من کافرم! چون هر باری که ریه ام از عطر تنش پر شد، آرزو کردم نفس آخرم باشه که هواش رو پس ندم... ✨️✨️✨️ از حمایتتون خیلی خوشحال میشم عسلا❤️🥹 لطفا، مقدمه رو مطالعه کنید و به روند داستان فرصت بدید❤️ (پارت اول یکم طولانیه) tlg channel: novellighter #عاشقانه ، #روانشناسی ، #رازالود ، #اسمات ، #علمی تخیلی #یائویی ، #گی #فیک ، #فانتزی #bts #bdsm #mystery #smut #gay #yaoei #boyxboy #teenager #fantasy #love #bl #romantic #gaystory #teenagerlove #fantastic #scifi