
یک شب تاریک ... جادهای پر پیچ و خم ... بارانی شدید ... "خیلی از ویلا دور شده بودیم که وقتی داشتم سر پیچ فرمونو میچرخوندم ماشین با یه چیزی محکم برخورد کرد که فوری پامو رو پدال ترمز فشار دادم .." همه چیز اون شب دست به دست هم داده بودن تا اون تصادف رخ بده ... "صدا به قدری کوبنده بود که بچه ها نیمه هوشیار از صندلی هاشون بلند شدن نامجون که تقریبا از همشون هوشیار تر بود پرسید : چیشده هوسوک ، به چی زدی ..." تصادفی که شروع اتفاقات رو در بر داشت ... و در اخر پرده از رازی برداشته میشه که سرنوشت تمامی ادم های داستان به اون گره خورده .. ..................................... دلم برای خودم تنگ شده ؟ دلم برای صورت تو تنگ شده ؟ Writer : RainaMin #sope #Nammin #vkookAll Rights Reserved