هیچ عشقی نیست!! هیچی. این منم با قلبی زخمی و روحی شکسته همه چیز سخت و سخت تر می شود هر چه به سمت امید قدم بر میدارم بی فایده است. این زندگی رو من انتخاب نکردم من نخواستم به این دنیا وارد شوم پس چرا حالا که وارد این دنیا شدم باید اینطور رنج آور باشد.زندگی از اول هم برای من سخت و دردناک بوده وهست و تا آخر خواهد بود. فقط امیدوارم مرگم با درد نباشد وگرنه به اینکه خدایی هست شک میکنم . عشق ،کلمه ای که همه با خوشحالی وخنده میگن. من دارم با گریه میگم زجر میکشم و میگم با هر قطره اشک یک چاقو وارد قلبم می شود و بعد از آن خارج میشود. عشق حسی پاک مثل مادر و شکننده مثل الماس . ولی عشق من آنقدر شکسته شده است که دیگر تکه ای از قلبم باقی نمانده است . عشقی که تضاد های زیادی دارد: عشق آب و اتش . خیلی غیر واقعی ولی درعین حال قوی وجدی وپایدار تنفر ، انتقام و رقابت این سه حس : رگ هایی که به قلب وصل می شوند و قلب را شکوفه باران میکنند و همین رگ با یک تیغ تیز پاره میشود و خون همه جارا فرا میگیرد و عشقی که داخل آن خون است ذره ذره بیرون می آید. دنیایی جدید که شوهوا اصلا از ان اطلاع ندارد .دنیایی جادویی واسرار امیز درست مثل عشق که هر کاری از آن امکان پذیر است .تهیونگ با هر بار نزدیک شدن به شوهوا قلبش را بدون اینکه متوجه شود له میکند درس مثلAll Rights Reserved