عه سلام ... عاره من همون ادم شادما هنوزم همونما منتها چشم ما ادما خطا زیاد داره .... حالا مهم نی.. من میخام بنویسم ... کوتاه پارت پارت...از سادیم گرفته تا مازوخیسم....ماحرای یه رابطه یا یه درد یا عشق .... فرقی نداره میخام یه مجموعه بنویسم از دلنوشته های قدیمیم گرفته تا نوشته های مخ مریضم .... من فقط میخام بنویسم و اثلن برام مهم نیست کسی بخونه .... شاید حتی خوشحال بشم کسی نخونه و نفهمه چقدر دروغگوی خوبیم
عه راستی شماهم هرچی دارین بفرستین برام میزامشون تو این مجموعه
به قلم ذهن مریضم☺
پسری که به خاطر نجات خواهرش
برده ی یکی از رئیس های گنگ خلافکار میشه
.
.
.
.
"خواهش میکنم اقا شما میتونین اونو نجات بدید؟"
"خب تو پولی داری که بتونی اونو بخری " جانگ کوک سرش به علامت منفی تکان داد
" پس متاسفم نمیتونم براش کاری کنم" جانگ کوک اروم روی زمین نشست و سرش رو پایین انداخت "لطفا کمکم کنید تا خواهرم رو نجات بدم هر کاری بگید میکنم التماس میکنم "تهیونگ اروم سر جانگ کوک رو بالا اوورد
و به چشماش نگاه کرد"هر کاری" جانگ کوک بدون هیچ فکری جواب داد"بله هر کاری فقط لطفا خواهرم رو نجات بدید"تهیونگ خم شد و اروم از زمین بلندش کرد
"خواهرت امروز برمیگرده خونه ولی تو دیگه همچین حقی نداری".....