The legacy of immortality

The legacy of immortality

  • WpView
    Reads 83,742
  • WpVote
    Votes 15,483
  • WpPart
    Parts 75
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Thu, May 28, 2026
داستان در مورد سرنوشت چند پسره که به هم گره خورده سرنوشتی که هیچ کس نمی دونه چه چیزی براشون رقم زده مرگ و زندگی به دست سرنوشته ولی فقط یه نفر ، یه نفر توانایی تغییر این سرنوشت و داره... فقط تا همین حد می تونم بگم چون اگه بیشتر بگم اسپویل میشه پس لطفا به مقدمه داستان مراجعه کنید تا از اطلاعات داستان با خبر بشید داستان بلندی هست و اروم اروم پیش میره ولی هر پارتش پر از اتفاقات هیجان انگیزه اگه از داستان های هیجانی خوشتون میاد از دستش ندید فیک: میراث جاودانگی The legacy of immortality ژانر : هیجانی ، ماورا طبیعت ، رمنس ، خوناشام... نویسنده : سرندیپیتی Yoonmin / vkook من توی این داستان از اسم اعضای بی تی اس استفاده کردم ولی از اونجایی که این اشخاص واقعی هستن دوس نداشتم به عنوان کارکترای داستانم ازشون سو استفاده کنم سو لازم به ذکر که هیچ کدوم از کارکترا از لحاظ شخصیتی هیکل قیافه و ... شبیه اعضای بی تی اس نیستن فقط از اسماشون استفاده کردم که خب این اسامی توی کشور کره زیادن 🙇‍♀️❤️
(CC) Attrib. NonComm. ShareAlike
#7
persian
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • MIRA
  • HIS ONLY WISH | Completed
  • My you
  • 665,666,667 °To Numbers Life Is Nothing|°
  • The Scales of Balance[دو سوی ترازو]
  • Flight Night
  • be my calmness✓
  • sillver moon 🐺🌑🕸️
  • ✧⁩✧⁩ goddess of love ⁦⁦✧⁩✧⁩
  • IM ALFA S2 (bjyx)✔️
MIRA

Author: Kim Genre: Drama, Romance, Omegaverse, Mystery Couple: Vkook _____ یه وقتایی، زندگیِ دوتا آدم از دو دنیای کاملاً جدا، تو یه لحظه‌ی بی‌صدا، بی‌خبر از همه‌چی، گره می‌خوره... نه به انتخاب خودشون، نه با برنامه‌ریزی قبلی. یکی دل‌بسته‌ی سکوت و خاکستر، اون یکی هنوز به نفسِ صبح، یه‌جوری امیدوار... مثل دو مسیر که هیچ‌وقت نباید به هم برسن، ولی زیر پای سرنوشت، ناخواسته، خم می‌شن. هیچ‌کدوم نیومدن که بمونن... نه دنبال عشقن، نه دنبال نجات. ولی بعضی زخما، وقتی بی‌هوا لمس می‌شن، نه می‌سوزن، نه فریاد می‌زنن... فقط شروع می‌کنن به تپیدن. و شاید همین تپشِ بی‌صدا، بشه شروعِ یه قصه‌ی بی‌اسم... --- "نپرس چرا نگات نمی‌کنم... من از آدمایی می‌ترسم که بی‌دست‌زدن، ویرانت می‌کنن. و تو... با یه نفس کشیدن ساده، داری ویرونه‌ای رو توی من می‌لرزونی که سال‌هاست حتی خودمم ازش فرار می‌کردم." ---

More details
WpActionLinkContent Guidelines