💀APOPHIS💀

💀APOPHIS💀

  • WpView
    Reads 14,360
  • WpVote
    Votes 4,690
  • WpPart
    Parts 73
WpMetadataReadMatureOngoing
WpMetadataNoticeLast published Sun, Nov 13, 2022
💥Join us💥 نام: آپوپیس، هیولایی شیطانی در اساطیر مصر که در تاریکی مطلق زندگی میکرد و این ایزد که به شکلی شبیه به مار تشبیه شده است، تهدیدی برای نابودی ایزد روشنایی بود... ژانر: تاریکی رو نشونت میده تا روشنایی رو پیدا کنی... فضا: هوا تاریک و سرده و بوی سرخ به مشام میرسه...منزجر کننده به نظر میاد!(+18) کاراکترها: پسرک مبارزِ مرموز، مرد عجیبی فراتر از یک مجرم و خلافکار حرفه‌ای، یک تیم درجه‌ی یکِ سرّی با رازهای نهفته‌ی فراوان «ریز نگاهی به متن داستان» 📌 - : اونها خیلی زود تونستن کل شهر رو توی دست بگیرن. تمامی پایگاهای نظامی و ایستگاهای پلیس رو به فنا دادن...خبر رسیده دارن دونه دونه ی پایگاههای اطراف شهر رو هم مورد حمله قرار میدن... 📌- : سهون من فکر میکنم تو همون منشوری هستی که میتونه باریکه ای از نور رو در سیاهی مطلق تبدیل به رنگین کمون کنه... سهون تو منو به خودم اوردی ... تو برام همچین ارزشی داری و من بی هیچ مقدمه ای میخوام ازت که با من باشی... 📌- : دیگه تلاشهای دولتها و قدرتهای بین‌المللی برای مخفی نگه داشتن اونها داره بی اثر میشه و دیر یا زود همه ی دنیا از حقیقتِ اسرار تاریکِ جهنم زمین با خبر میشن... 📌- : این دیگه چه مزخرفاتیه؟! اینجا که دنیای دی‌سی یا ماروِل نیست... 📌 - : مستر جِی ...بزرگترین تهدید
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • womb of oblivion
  • 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒙 ˢᵘⁿᵏⁱ
  • Tiptoe :::... (KOOKV ver.)
  • گـــەوهــەرە بــەنـــرخــەکــەم
  • هل سيعود كل شي...؟
  • CHROMANDA | VKOOK
  • ~Where's My Angel❄
  • The miracle of birth
  • Daddy And Little Girl
  • All Of My Life🧚‍♂️Vkook

فکر می‌کرد فقط یک خواب است. قرار بود فقط یک مهمانی باشد. > > شبی پر از خنده و آدم‌هایی که همه‌چیز را ساده می‌دیدند. > > اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد. > > > دریاچه‌ای سیاه... > قلعه‌ای که از میان یخ بالا آمده... > و چیزی که نامش را از زیر آب صدا می‌زند. > > اما خواب‌ها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند. > > قرار نیست پشت درها منتظر بمانند... > یا از گوشه‌ی شلوغ‌ترین اتاق‌ها نگاهت کنند. > > شبی که سامانتا به آن قلعه می‌رسد، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد- > شاید حتی بیش از حد عادی. > > خنده‌ها... > گرما... > آدم‌ها... > > مخصوصاً آدم‌ها. > > چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند. > > و بعضی چیزها... > باید برای همیشه زیر آب باقی می‌ماندند. و بدتر از همه > نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچ‌کس آنجا نیست. > > بعضی مکان‌ها بیشتر از آنچه باید، به یاد می‌آورند. > > و بعضی‌ها... > هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.

More details
WpActionLinkContent Guidelines