در قلب سئول، جایی که نور نئون به آسمانِ شب میرسد و سایهها بلند تر از ساختمانها هستند، خاندان کیم امپراتوری خود را بنا نهادند نه بر طلا، که بر امید. در آغاز، تنها یک داروخانهی کوچک بود: "کیمسونگ دارو"، با پنج قفسه و یک مرد مهربان به نام کیم سیجون. داروهایش بیماریها را درمان نمیکرد، اما درد را تسکین میداد. مردم میگفتند دستان او برکت دارد. سیجون سه پسر داشت: مینهو، پسر ارشد، که اعداد را بهتر از کلمات میفهمید. سانگوو، پسر میانی، که همیشه گرسنهتر از سهمش بود. و تهیونگ، کوچکترین، که چشمانش دنیا را نه آنگونه که بود، که آنگونه که میتوانست باشد میدید. داروخانه بزرگ شد. به شرکت تبدیل شد. کیمسونگ دارو اکنون گروه داروسازی کیم بود آسمانخراشی از شیشه و فولاد که در آن داروهایی برای درمان بیماریهای نادر تولید میکردند. اما در پشت ویالهای استریل و گزارشهای سالانه، خانواده شروع به ترک خوردن کرد. سیجون میگفت: "خانواده مثل درخت بونسای است هرسش کنی، زیباتر میشود." اما او فراموش کرد که هرسِ بیش از حد، درخت را میکشد. سانگوو تنها کسی نبود که حس میکرد گرسنگیاش سیر نشده. در سایههای آن امپراتوری، عشقهایی رشد کردند که نباید رشد میکردند. و انتقامهایی شکل گرفتند که میتوانس
More details