" دنیا تو رو در هم میشکنه و تو هرشب به من پناه میاری تا آروم بشی، فکر میکنی من چیام؟ قرص آرامبخش؟ "
" تو خونه منی "
-----
هیچوقت انقدر بی دفاع نبودم...
من خیلی از سرسخت بودن خسته ام، فقط میخوام توسط تو دوست داشته بشم!....
دیشب خواب دیدم دارم تو رو از دست میدم... و امروز صبح ازم خواستگاری کردی."
سامانتا ویندسور-رومانف همیشه فکر میکرد زندگیاش را طبق فیلمنامه پیش میره: دکترای پزشکی، خانوادهای ثروتمند و سنتی، و رابطهای که بالاخره بعد کلی فراز و نشیب به جایی رسیده.
همون روزی که لئا با اون چشمهای خاکستری-آبی و چال قشنگ گونههاش زانو نزد، ولی قلب سامانتا رو نشانه گرفت، همه چیز باید عالی میشد.
"میای بقیه عمرت رو با من بگذرونی؟"
جواب "بله" از گلوش پایینتر نرفت، چون هنوز طعم کابوس دیشب توی دهانش بود... اون تاریکی... دستی که لیز خورد و رفت... چشمهایی پر از اشک و خداحافظی.