Story cover for TRUTH by RoyaMhd
TRUTH
  • WpView
    Bacaan 151
  • WpVote
    Undian 20
  • WpPart
    Bahagian 2
  • WpView
    Bacaan 151
  • WpVote
    Undian 20
  • WpPart
    Bahagian 2
Cerita Lengkap, Pertama kali diterbitkan Jan 06, 2021
.
Hak Cipta Terpelihara
Daftar untuk menambahkan TRUTH pada pustaka anda dan menerima kemas kini
atau
#196داستان
Garis Panduan Isi
You may also like
"my protector"Union" /یونمین/ oleh FaezehLiravi
15 bahagian Sedang Ditulis
کاپل اصلی: یونمین کاپل فرعی:؟ #اسمات#ماورایی#جیمین#یونگی#جادویی#شیطان# اهریمن زمان اپ:شنبه و چهارشنبه"بینش وقت کنم حتمامیزارم" مقدمه: او با شنیدن جمله‌ی «من حامله‌ام» از طرف کسی که فکر می‌کرد همیشه در کنارش بوده، شوکه میشه. «این امکان نداره... مگه چند وقت کنار هم بودن؟ یعنی همینکه از پیشم رفته با اون حرومزاده خوابیده؟» صداش تو سرش تکرار میشه: «من حامله‌ام... حامله...» با عصبانیت سرش رو محکم بین دستاش می‌گیره و شروع به خندیدن می‌کنه، ابتدا آرام و سپس بلندتر. ناگهان به سمتش حمله می‌کنه و سیلی محکمی به صورتش می‌زنه: «کثافت هرزه... اومدی اینجا که چی بشه؟ خبر بارداریتو از اون حرومزاده بهم بدی؟»چهره‌اش رنگ پریده و ناباور بود، اما پوزخند تلخی می‌زند: «تو هم مثل مادرتی توله اون شیطان تو شکمتو داری، اما اومدی اینجا که با من فرار کنی؟» بعد از این، با صدای لرزانی می‌گوید: «گمشو برو پیش همون عوضی که این توله رو ازش داری. تو هم از جنس اونایی، نه... تو بدتری. نصف دیگت اهریمنه سیاه و کثیف.» لحظه‌ای دلش لرزید، اما دوباره خودشو عقب کشید. «گمشو از اینجا...» وقتی در باز می‌شود، دست داغ کسی روی بازوش می‌نشیند و صدای گرفته‌ای از پشت می‌گوید: «این هرزه می‌خواد یه چیزی نشونت بده پس خوب چشماتو باز کن.... .. ـــــــــــــ
You may also like
Slide 1 of 10
"my protector"Union" /یونمین/ cover
Sweet dreams, Jenlisa cover
My little slave cover
On the Edge cover
StoryVault   cover
Whispers of the wind cover
Heaven official's blessing full persian cover
why me(smut) cover
I wish you were real cover
°• 𝒀𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒂 𝒏𝒖𝒕 •° cover

"my protector"Union" /یونمین/

15 bahagian Sedang Ditulis

کاپل اصلی: یونمین کاپل فرعی:؟ #اسمات#ماورایی#جیمین#یونگی#جادویی#شیطان# اهریمن زمان اپ:شنبه و چهارشنبه"بینش وقت کنم حتمامیزارم" مقدمه: او با شنیدن جمله‌ی «من حامله‌ام» از طرف کسی که فکر می‌کرد همیشه در کنارش بوده، شوکه میشه. «این امکان نداره... مگه چند وقت کنار هم بودن؟ یعنی همینکه از پیشم رفته با اون حرومزاده خوابیده؟» صداش تو سرش تکرار میشه: «من حامله‌ام... حامله...» با عصبانیت سرش رو محکم بین دستاش می‌گیره و شروع به خندیدن می‌کنه، ابتدا آرام و سپس بلندتر. ناگهان به سمتش حمله می‌کنه و سیلی محکمی به صورتش می‌زنه: «کثافت هرزه... اومدی اینجا که چی بشه؟ خبر بارداریتو از اون حرومزاده بهم بدی؟»چهره‌اش رنگ پریده و ناباور بود، اما پوزخند تلخی می‌زند: «تو هم مثل مادرتی توله اون شیطان تو شکمتو داری، اما اومدی اینجا که با من فرار کنی؟» بعد از این، با صدای لرزانی می‌گوید: «گمشو برو پیش همون عوضی که این توله رو ازش داری. تو هم از جنس اونایی، نه... تو بدتری. نصف دیگت اهریمنه سیاه و کثیف.» لحظه‌ای دلش لرزید، اما دوباره خودشو عقب کشید. «گمشو از اینجا...» وقتی در باز می‌شود، دست داغ کسی روی بازوش می‌نشیند و صدای گرفته‌ای از پشت می‌گوید: «این هرزه می‌خواد یه چیزی نشونت بده پس خوب چشماتو باز کن.... .. ـــــــــــــ