In the name of you- به نام تو
در نهایت... آخر هر روز، تو ظلمات شب، توی این اتاق منحوس، زین امگای تنهایی بود که تا پاسی از شب ب رای جسپر قصه تعریف میکرد. امگایی که هر روز به امید جوونه زدن بوتههای گل یاس چشم باز میکرد و به امید دیدن دوباره آلفاش چشم میبست.
⭕️زیام - لیام تاپ
هشدار سنی 🔞
** اسامی ذکر شده در داستان هیچ ارتباطی با اشخاص در دنیای واقعی ندارند و صرفا، برای درک و لمس بهتر داستان به عاریه گرفته شدند**