Take You Home (Persian ver.)

Take You Home (Persian ver.)

  • WpView
    Reads 1,362
  • WpVote
    Votes 238
  • WpPart
    Parts 6
WpMetadataReadMatureOngoing1h 49m
WpMetadataNoticeLast published Wed, Jul 10, 2024
بکهیون تا "بينقص بودن" خیلي فاصله داشت. سرنوشتش طوري رقم خورده بود که عینِ پدربزرگ و پدرش یه جنایتکار باشه. دلش میخواست از این سرنوشت شوم فرار کنه، ولی انگار همهی درا به روش بسته شده بود. به عشق تو نگاه اول اعتقاد داشت ولی ترس از دست دادن هم داشت. ترس اینکه، دست به هرچی میزد نابود میشد و عین خاكِ سیگار فرو میریخت. ولي شاید تو چشماي چانیول، میتونست یه قهرمان باشه. کسي که بدون اهمیت دادن به زندگي فاکداپي که داشت، میتونست یه دوست پسر عادي باشه، چیزي که بکهیون هیچوقت نبود. اونا از دنیاهاي کاملا متفاوتي بودن، ولي یه چیزي اونارو از اولین روز زندگیشون بهم متصل میکرد، سرنوشت؟ شاید. - - اجازهی کامل از نویسنده برای ترجمه و پابلیش فنفیک گرفته شده است. read @/baekilui 's fictions on her archive of our own.
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Under the Skin of the Moon
  •  " 𝘼𝙁𝙏𝙀𝙍 𝙔𝙊𝙐 "
  • my wolf🐺
  • Little Bunny
  • Floricide | Sope
  • Sfortunato
  • 『𝐒𝐚𝐯𝐚𝐠𝐞 𝐑𝐨𝐬𝐞🥀』
  • Bitch Boy ᶜᵒᵐᵖᶫᵉᵗᵉ
  • Blind-drarry{•Persian translation•}
  • 《LOTUS | KOOKV》

ماه کامل مثل آینه‌ای در آسمان می‌درخشید، اما جین فقط به چیزی درون خودش فکر می‌کرد-فرزندی که در سکوت، آینده‌ای تازه را نوید می‌داد. او امگای مقدس بود، نه به‌خاطر جایگاه، بلکه به‌خاطر قلبی که میان عشق و وظیفه پاره شده بود. نامجون، یوونگی، تهیونگ و جونگ‌کوک-آلفاهایی با قدرت و غرور، هرکدام می‌خواستند جین را در کنار خود ببینند، نه فقط برای عشق، بلکه برای وارثی که می‌توانست جایگاهشان را در گله تثبیت کند. اما میان آن‌همه نگاه سنگین، فقط یک نفر بود که ساکت مانده بود-جیمین. امگایی دیگر، اما با نگاهی که حرف نمی‌زد، فقط می‌فهمید. او هیچ ادعایی نداشت، فقط حضورش گرم بود، شبیه خانه. جین در دل خود گم شده بود، میان آلفاها، غرور، انتظار... اما وقتی نگاهش با نگاه جیمین تلاقی کرد، همه‌چیز برای لحظه‌ای ساکت شد. شاید فرزندش نیاز به یک پدر قدرتمند نداشت. شاید... فقط کافی بود عشق واقعی در کنارش باشد

More details
WpActionLinkContent Guidelines