ماه کامل مثل آینهای در آسمان میدرخشید، اما جین فقط به چیزی درون خودش فکر میکرد-فرزندی که در سکوت، آیندهای تازه را نوید میداد. او امگای مقدس بود، نه بهخاطر جایگاه، بلکه بهخاطر قلبی که میان عشق و وظیفه پاره شده بود. نامجون، یوونگی، تهیونگ و جونگکوک-آلفاهایی با قدرت و غرور، هرکدام میخواستند جین را در کنار خود ببینند، نه فقط برای عشق، بلکه برای وارثی که میتوانست جایگاهشان را در گله تثبیت کند. اما میان آنهمه نگاه سنگین، فقط یک نفر بود که ساکت مانده بود-جیمین. امگایی دیگر، اما با نگاهی که حرف نمیزد، فقط میفهمید. او هیچ ادعایی نداشت، فقط حضورش گرم بود، شبیه خانه. جین در دل خود گم شده بود، میان آلفاها، غرور، انتظار... اما وقتی نگاهش با نگاه جیمین تلاقی کرد، همهچیز برای لحظهای ساکت شد. شاید فرزندش نیاز به یک پدر قدرتمند نداشت. شاید... فقط کافی بود عشق واقعی در کنارش باشد
More details