
بیون بکهیون پسری منزویه که میخواد با کشتن خودش خودشو از زندگی دردناکش نجات بده اما نمیتونه خودش اینکارو انجام بده .تصمیم میگیره از یه قاتل کمک بگیره تا کاری که خودش از پسش بر نمیاد رو اون براش انجام بده اما هیچوقت فکر نمیکرد اوضاع کمی پیچیده بشه. ******************************************************** -اگه یه روزی ازت بخوام دوباره منو بکشی اینکارو میکنی؟ بکهیون گفت و دوباره شستشو از بین لبای مرد بیرون کشید. :این دستا برای تو جز نوازش چیزی بلد نیستن کوچولوی من. چیز دیگه ای نگفت و گذاشت تا از حرکتای کوتاه دست قاتل روی پهلوش لذت ببره، چشماش بی علت پر شدن و حسکرد قلبش بین مشت کسی در حال له شدنه. -من فقط یکم مستم بهم توجه نکنم،خودمم نمیدونم چرا اینجوری میکنم اولین قطره اشکشو با استین لباسش با خشم پاک کرد ولی دستش برای تکرار کارش محکم گرفته شد ، اینبار سر انگشتای نرم مرد روی گونش اشکاشو پاک میکردن. از این که نمیدونست حال خودشو درک کنه متنفر بود، حتی از این که نمیدونست چی ارومش میکنه، همیشه فقط به خودش میومد و میدید همه چی بین اون بازو ها تموم شده، انقدر اروم شده که ضربان قلبش مثل فاصله بين دم و بازدمش كند ميشه.All Rights Reserved
1 part