╭── ⋆。°✩°。⋆ ──╮ زندگی کیم سوکجین پر از ناامیدی و شکست بود، اما ضربهای که اونو کاملاً زمینگیر کرد، این بود که درست سرِ سفرهی عقد و تو عروسیِ خودش تنها گذاشته شد. یه الفا با چشمهای آبی و بویی گیجکننده و مستکننده که دقیقاً تو شرایطِ مشابهی قرار داشت، اومد سراغش و یه پیشنهادِ عجیب داد: ازدواج، یه خانواده. ╰── ⋆。°✩°。⋆ ──╯
More details