هیچوقت کسی نگفته بود که چیزهایی هست که حتی بعد از مرگ روح رو رها نمیکنه.
هیچکس درباره اش صحبت نکرده بود که انقدر بیتاب و ناآرومت میکنه که حتی بتونی از جهان زیرین فرار کنی تا به آرامش برسی.
هیچ جا نوشته نشده بود که جایی که قرار بوده روحت آروم باشه، سرزمین ابدی روح های مردگان، هیچکدوم از افسانه ها درست به نظر نمیرسند.
آرامشی که وعده داده شده بود، کجاست؟
این رو وقتی فهمید که بعد از تحمل تمام دردهای روحش، فکر کرد شاید جایی توی سرزمین بالا، زمین، بین دنیای زنده ها، آرامشش رو جا گذاشته.
برای همینه اینطور آشفته و هراسون بنظر میرسید.
اونموقع بود که فرار کرد و به جهان بالا رفت اما مشکل های زیادی به محض پا گذاشتن روی زمین پیدا کرد.
روحش به عنوان تک شاخ حلول پیدا کرده بود و
چیزی به یاد نمیاورد، هادس دنبالش بود و برای پیدا کردن آرامشش زمان نداشت.
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.