از وقتى يادش ميومد هیونجین جزو افراد مهم زندكيش بود . هیونجین به قدرى براش مهم بود كه حاضر بود جونش روهم براش بده . همه جى از وقتى شروع شد كه فلیکس ٢ ساله براى اولين بار با هیونجین ۴ ساله ملاقات كرد . از همون اولين ملاقاتشون هیونجین حس مى كرد بايد از پسر كوجكتر مراقبت كنه . البته اين حس وقتى فلیکس توى مهدكودك با بجه ها بازى مى كرد و اونا هلش دادن وباعث ايجاد زخمى موندگار روى صورتش شدن ، قوى تر شد . اين حس به قدرى قوى بود كه پدر فلیکس كه از قضا يك كمپانى خيلى معروف در عرصه مدلينگ داشت ، براى محافظت شدن از تك پسر عزيزش از هیونجین درخواست كنه تا باديگارد شخصى فلیکس بشه و هیونجین هم درجا قبول كنه . از سن پايين به كلاساى دفاع شخصى وبوكس و ... رفت ، تير اندازى ياد گرفت وهمه اينا براى محافظت از فلیکس بود . پدراشون دوستاى صميمى بودن و دليل ملاقات دير بچه هاشون مهاجرت اقاى هوانگ بود . البته بعد از ٢ سال با هیونجین برگشت و وقتی متوجه پيوند دوستى قوى بين هیونجین و فلیکس شد، تصميم به موندن كرفت. حالا ۱۶ سال از اولين ملاقاتشون گذشته بود .فلیکس مدل معروف و انحصارى شركت پدرش و هیونجین بادیگارد شخصى فلیکس شده بود . اونها دوستاى خيلى خيلى صميمى اى شده بودن. خب ... شايد زيادى صميمى . genre: fluff, drama, mini fic Writer:@winterbearmj
Detail lengkap