May The Roses Bloom

May The Roses Bloom

  • WpView
    Reads 191
  • WpVote
    Votes 40
  • WpPart
    Parts 11
WpMetadataReadOngoing1h 9m
WpMetadataNoticeLast published Thu, Feb 17, 2022
WpInfo
Fanfic
BTS
I don't want it. Dont dont dont don't. I don't want to drink this water without you. I don't want to eat this food without you. I don't want to breath this air without you. I don't want to be alive without you. So make it stop. I want to die, let me die if im gonna be all alone... Let me die..... Or bring her back . . . Wish granted, my love من نمیخوامش. نمیخوام نمیخوام نمیخوام. من نمیخوام بدون تو این آبو بنوشم. من نمیخوام بدون تو این غذا رو بخورم. من نمیخوام بدون تو این هوا رو نفس بکشم. من نمیخوام بدون تو زنده باشم. پس تمومش کن. میخوام بمیرم، اگه قراره تنهای تنها بمونم، بزار بمیرم... یا بزار بمیرم یا اونو برگردون . . . آرزوت برآورده شد، عشق من
All Rights Reserved
#306
angle
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Darvin's Clover | VKOOK
  • Love in the Fenc of Farm|Full
  • 𝙎𝙣𝙤𝙬 𝙎𝙩𝙖𝙧 [ғᴜʟʟ]
  • 𝓐𝓷 𝓪𝓬𝓱𝓲𝓮𝓿𝓮𝓭 𝔀𝓲𝓼𝓱 𝓸𝓻...?!🗡(𝔂𝓸𝓸𝓷𝓶𝓲𝓷 )
  • Magical Vacation|taejin✔️
  • 𝑪𝒓𝒂𝒛𝒚 𝑶𝒃𝒔𝒆𝒔𝒔𝒆𝒅: 𝑻𝒉𝒆 𝑫𝒂𝒓𝒌 𝑶𝒃𝒔𝒆𝒔𝒔𝒊𝒐𝒏﴾ قيد التعديل ﴿
  • 𝐍𝐨𝐭 𝐦𝐲 𝐭𝐲𝐩𝐞 𝐛𝐮𝐭 𝐦𝐲 𝐇𝐔𝐒𝐁𝐀𝐍𝐃!
  • 𝕹𝖎𝖌𝖍𝖙𝖒𝖆𝖗𝖊༺

┊Summary: شبدر داروین... کلمه غریبیه، وقتی اولین بار شنیدمش انگار همون کلمه ای بود که لازم بود بلندم کنه، کلمه ای که ما رو وارد دنیای شخصیت هامون میکنه... همه چیز از جونگکوک سیزده ساله ای شروع شد که هیچوقت فکرش رو نمیکرد، یه دوچرخه سواری ساده اینطور سایه تنهایی رو روی زندگی خودش و تهیونگ بندازه...حالا بیست سال، تاوان راضی کننده ای برای سرنوشته؟ ┊Teaser: _ باهام بخواب... _چ... جونگکوک جراتی به خودش داد و در حالی که تلاش میکرد نگاهش رو از عضلات مرد منحرف کنه با صدای بلند تری گفت: _ گفتم باهام بخواب! _ مطمئنی ولیعهد؟ من غریزه‌ی جنسی کنترل نشده ای دارم... نگاه مستقیم و مطمئنش رو به چشمهای تهیونگ داد و مثل خودش جواب داد: _ بذار من به فکر اون بخش باشم، من اولین بارمه...تو باید به فکر لذت بردن من باشی! تهیونگ که تمام این مدت فکر نمیکرد چنین چیزی رو ازش بشنوه، ابروهاش رو بالا فرستاد و نگاهش رو توی اتاق چرخوند: _ اینجا؟ کلی مهمون بیرونه! جونگکوک کت جینش رو روی تخت انداخت و در حالی که گره‌ی کش موش رو از پشت محکم میکرد، لبخندی پر از شرارت زد. _ دقیقا همینجا...حالا اون درو قفل کن و نشونم بده چی بلدی ببر وحشی! پیج نویسنده: @sylvie_fic ┊Genres: Romance, Drama, angst, smut ┊Couple: Vkook, Hopemin ┊Writer: Sylvie☀️ ┊Up: Saturday

More details
WpActionLinkContent Guidelines