آتلانتیا جائیه که اونجا هیچ کس یه روز خوش ندیده.
همیشه جنگه...
ولی با این حال این ظلم و ستم یه روزی تموم میشه نه؟
قبایل با هم متحد می شن و همه چی خوش و خرم میشه...
شاید بگین حتما یه داستان تکراری با پایان خوشه.
.
.
اولین اشتباه همین جاست.
اینکه ظاهری قضاوت می کنی و باطن رو در نظر نمی گیری...
اون هم دقیقا همین اشتباه رو کرد...
فکر می کرد تو این دنیای جدیدی که داخلش افتاده...
.
.
می تونه زندگی کنه و گذشته اش رو فراموش کنه و از صفر شروع کنه...
فکر می کرد می تونه به اشخاصی که می دید اعتماد کنه...
در حالی که اون نمی دونه زندگی قبلی که در زمین داشت وجودی از خودشه و بهش گره خورده...
و درمورد اعتماد کردنش به بقیه...
کی می دونه...
شاید فقط جایگاه سربازی توی صفحه شطرنج رو داره که بقیه کنترلش می کنن...
*
_کی گفته سرباز توی صفحه شطرنج همیشه کسیه که بهش دستور می دن؟
تو یه حرکت مهره سربازش رو حرکت داد و تو جایگاه وزیر قرار گرفت.
_یه شخص اگر باهوش باشه...می تونه جای سرباز
مهره رو حرکت داد و شاه رو زد.
_...شاه باشه...
*
Name:Falling in the hell
Ganer:action,mystery,scary,paranormal,romance
Wr by:Mijung
به آرومی پلک هاش رو از هم فاصله داد. با باز شدن چشم هاش سردرد بدی به سراغش اومد جوری که حس میکرد شخصی درحال تیر زدن به سرشه!
احتمال میداد این سر درد بخاطر اثرات بیهوشی بوده باشه. چند بار پلک زد و سعی کرد اطراف رو ببینه اما به جز تاریکی مطلق چیز دیگهای نبود.
با باز شدن در روشنایی کمی به چشم های غرق تاریکیاش برخورد کرد و بالاخره موفق شد چیزی به جز تاریکی ببینه.
مردی خودش رو وارد تاریکی که اطرافش بود کرد اما همچنان چهرهاش واضح نبود.
ناگهان چراغ های تو اتاق روشن شدن و بخاطر یهویی بودنش، پلک هاش رو روی هم فشرد.
کمی بعد دوباره پلک هاش رو از هم باز کرد و بعد از چند بار پلک زدن موفق به دیدن چهرهی مرد شد.
مردمک های لرزونش روی چهرهاش ثابت موندن. نمیتونست چهرهای که مقابلش قراره داره رو درک کنه.
احتمال هر چیزی رو میداد به جز اینکه اون، شخصی باشه که گیرش انداخته!
زیر لب زمزمهوار گفت:
-تو!؟ همهی این ها زیر سر تو بود؟
من تمام این مدت دنبال تو بودم؟
𝒃𝒐𝒚×𝒈𝒊𝒓𝒍 ↜
𝒎𝒂𝒇𝒊𝒂 ⊹
𝑺𝒎𝒖𝒕 ⋆
𝑴𝒚𝒔𝒕𝒆𝒓𝒚⭒
#𝒄𝒐𝒎𝒑𝒍𝒆𝒕𝒆𝒅 / #𝑭𝒖𝒍𝒍
#🄺
𝟏𝟓/𝟏𝟐/𝟐𝟎𝟐𝟎